نیلوفر خارجی

نیلوفر خارجی وصف زن همسایه ما از زبان پسرک است.نیلوفر خارجی گویا در زمان حضور پسرک در منزلشان جهت بازی، با موهای رنگ شده به رنگ سفید و بدون روسری  رویت گردیده و از سمت پسرک برچسب خارجی خورده.آخر از نظر پسرک تمام زن هایی که موهایشان پیداست خارجی محسوب می شوند. 😀

صبحگاه های اینجا

پاییزی که زیبایی هایش را می دزدند

مهم نیست که پاییز است و هوای مطبوع سحری و نسیم آروم و بوی چمن داره.

و اصلا هم مهم نیست که خوب میخابی و صبح جمعه ای آماده یه بیرون رفتن یا تکمیل خونه میشی…

همین که با بالا اومدن آفتاب همه ناله میکنن کافیه.کافیه همه چیز خراب شه.و همه اش بر میگرده به همون چهاردیواری که مال تو نیست و فقط باید خفه شی.

پاییز دوست داشتنی

پاییز فصل عاشقی

بالاخره پاییز دوستداشتنی ما هم تشریف فرما شد.با اون غروب های زود به زود.با بوی انار و خرمالو.با کولر های خاموش و عطر رب های دست ساز گوجه.

پاییز دوستداشتنی ما با شب نشینی ها و قصه شنوی هایش آمد.البته با خودش سرماخوردگی های گاه و بی گاه هم دارد خب.کاری اش نمی شود کرد دیگر.پاییز است و احترام عاشقی اش واجب.

پاییز است دیگر.پر از خاطره های الفبایی میان راه مدرسه.زمانی که از سرویس خبری نبود.با اون سحرهای توام با  دلهره و اضطراب از معلم  های چوب به دستمان.

پاییز و ماشین های ذرت زنی سبز و دعوای چوپان های ده سر جا ذرتی تازه.

همه اش را که کنار هم بگذارم دوست داشتنی می شود.

هر چند که سال هاست که با مهر ماه اش عطر خاک نم خورده را نداریم.باران های عاشقانه اش خشکیده اند و هزار بدبیاری دیگر…اما همین را هم شکر.

پاییز مبارک.

۹

نزدیکای ظهر بود که ناامید شدم.خواب بی خیالی اومد و باز یاد اون حلقه ی یاس و اعصاب خوردی و ناامیدی افتادم.

عصری رفتیم بیرون.رفتیم تا روغن خودروی پسر عمو رو عوض کنیم.و خوبم.فعلا خوبم.

فقط برای امروز من شاید بشه فقط برای الان.

۷

امروز یه کوچولو با اینستا سرگرم بودم.یه پیج بود که باید حالش گرفته می شد.اما نمیدونم چرا این وسط گاهی وقتا حالم خودم هم گرفته میشه.بازم با رنگ ملایم تری نگرانی رو هم داشتیم.

ناهار بد نبود.خواب بعد از ظهری با طبل کوبی های پسر افتضاح بود و در آخر هم موسیقی های گوشی همسایه و کوکو سبزی شد پایان کار ما.

فردا سالن و فوتسال روداریم.راسی ببینم میتونم دست چک رو عوض کنم.

آقا رضا

آقا رضا اسم پسر گوزوی ۱۰ ساله یه خیاطی توو محله ی ماست.البته مغازه شون یه کارگاه متوسط با تقریبا ۱۰ تا خیاطه که براشون کار میکنن.و اونقدر لی لی به لالای رضای داستان ما خوندند که رضا گوزو :mrgreen:  شده آقا رضا.

اینجاس که تاثیر پول و اجبار رو می بینیم.

یادمه سال قبل یه تعمیر ۲ دقیقه ای شلوار برا یکی از دوستام داشتم.صاحب اصلی مغازه – پدر آقا رضا – پیشنهاد دادن تا آقا رضا زحمت کار ما رو بکشن و ایشون هم در جواب گفتن که وقت ندارن و باید فردا بریم.پدرشم خودش کار رو توو همون دو دقیقه تموم کرد و تحویل داد.

گاهی وقتا اونقدر یکی رو بالا می بریم که دست خودمونم دیگه بهش نمیرسه.ماجرای رضا گوزوی ما حرف امروز و دیروز نیست.سال هاست که بخاطر یه سری از شرایط خیلی از نا اهلها رو به جاهایی رسوندیم که لیاقتشون در حد در باز کن اداره هم نبوده.

انسان باشیم.

مرد باشیم.