۹

نزدیکای ظهر بود که ناامید شدم.خواب بی خیالی اومد و باز یاد اون حلقه ی یاس و اعصاب خوردی و ناامیدی افتادم.

عصری رفتیم بیرون.رفتیم تا روغن خودروی پسر عمو رو عوض کنیم.و خوبم.فعلا خوبم.

فقط برای امروز من شاید بشه فقط برای الان.

۷

امروز یه کوچولو با اینستا سرگرم بودم.یه پیج بود که باید حالش گرفته می شد.اما نمیدونم چرا این وسط گاهی وقتا حالم خودم هم گرفته میشه.بازم با رنگ ملایم تری نگرانی رو هم داشتیم.

ناهار بد نبود.خواب بعد از ظهری با طبل کوبی های پسر افتضاح بود و در آخر هم موسیقی های گوشی همسایه و کوکو سبزی شد پایان کار ما.

فردا سالن و فوتسال روداریم.راسی ببینم میتونم دست چک رو عوض کنم.

آقا رضا

آقا رضا اسم پسر گوزوی ۱۰ ساله یه خیاطی توو محله ی ماست.البته مغازه شون یه کارگاه متوسط با تقریبا ۱۰ تا خیاطه که براشون کار میکنن.و اونقدر لی لی به لالای رضای داستان ما خوندند که رضا گوزو :mrgreen:  شده آقا رضا.

اینجاس که تاثیر پول و اجبار رو می بینیم.

یادمه سال قبل یه تعمیر ۲ دقیقه ای شلوار برا یکی از دوستام داشتم.صاحب اصلی مغازه – پدر آقا رضا – پیشنهاد دادن تا آقا رضا زحمت کار ما رو بکشن و ایشون هم در جواب گفتن که وقت ندارن و باید فردا بریم.پدرشم خودش کار رو توو همون دو دقیقه تموم کرد و تحویل داد.

گاهی وقتا اونقدر یکی رو بالا می بریم که دست خودمونم دیگه بهش نمیرسه.ماجرای رضا گوزوی ما حرف امروز و دیروز نیست.سال هاست که بخاطر یه سری از شرایط خیلی از نا اهلها رو به جاهایی رسوندیم که لیاقتشون در حد در باز کن اداره هم نبوده.

انسان باشیم.

مرد باشیم.

من،پسر و دخترک

امروز سه تایی بدون خانم خونه به قصد طبیعت گردی زدیم بیرون.اول از همه از عابربانک مبلغی برداشت کرده و مسیر همیشگی روستایی دوست داشتنی اما را پی گرفتیم.

پس از عبور از چند روستا و پرسان و جویان ظرفی فالوده شیرازی گرفته و کنار مزرعه ی پونه اتراق کرده و فالوده خوری را آغازیدیم. 😀

مزرعه پونه
مزرعه پونه

مثل همیشه شهریورهای اینجا هوای پاییزی دارد.سنجاقک هایمان نیز دیگر راه افتاده اند و این روزها جولان میرانند.تمام دامنه پر بود از مزرعه های پونه،گوجه،فلفل و باغستان های انگور.صدای تلمبه های دو سیلندر قدیمی گازوییلی هنوزم شنیدن داره.جاتون سبز.به پسرک و دختر خانومی حسابی خوش گذشت.

سنجاقک پاییزی
سنجاقک پاییزی

یه ظرف هم پر کردیم از آب تلمبه و فالوده خوری امان را با شست و شویی تکمیل کردیم.بچه ها هم چند تا مخروط کاج جمع کردن و برگشتیم.

وردپرس جان

بالاخره تنظیماتش تموم شد  😆 .هم کش و هم بک آپ و ادیتور عالی برا پست ها.

برا اون دسته از باز دیدکننده های شیرازی هم اطلاع رسانی گذاشتیم :mrgreen:

الان دیگه فقط نوبت نوشتنه. 😉

پی نوشت:

– منبع،تانکر یا مخزن آب رو پشت باممان سولاخ گشته 😕 و بنده به ناچار آدامس یا چسب دوقلو به ذهنم میرسه 🙂

۵ – توهم

امروز اندر توهمات معده ای گیریم.دوستان آش کازرونی ایی زدند بر بدن و ما با دو چشم نگران خیره به ظرف یکبار مصرف آشی ماندیم.

حالی که این سطور را می نگاریم نیز احساس سوزشی نمکین از معده محترم داریم.برداشت بد نداشته باشین لطفا. ؛)

فعلا در تلاشیم زیاد به این موارد توجه نکرده و خالصانه زندگی را بکنیم. :)

 

۴ – بالا باشی

فعلا با امین بخاطر اون چک به توافق اولیه رسیدیم.بچه ها میگن این توافق رو میشه به توافق بنگاه نامگذاری کرد. 🙂 بعدشم رفتیم سراغ قاسم اونم تو محله ی تهران.خب بالطبع این توافق هم به توافق تهران معروف میشه لابد. 🙂
و از زندگی بخام بگم اینکه امروز رو شکر خدا خوب پیش رفتیم.خندیدن رو فراموش نکردم.یه احساسی هست که انگار زندگی هم چیز بدی شاید نباشه هاااا…
به قول همه ی بچه محله ها،بالا باشین 🙂

۲

امروزمان اما خوب بود.هر چند که یکی از همسایگان عزیز مثل زامبی افتاده بودن به جان هم اما ریش سفیدی بنده و پسر عموی گرامی مانع از بروز اتفاق خاصی افتاد.
امروزمان خوب بود و خدا رو شکر.
بریم برای فردا.تا الان دو روز. 😉

۱

این پست به نوعی اولین نوشته ی من به حساب میاد.اینکه به خودم قول دادم هر روز زندگیم رو بشمارم.
امروز حسابی سخت میگذره.به هر حال روز اول زندگی بایدم سخت باشه.
با قاسم حساب کتاب کردیم.فقط موندم چجوری باس تسویه کنم. 🙂
زندگی خصوصی من فک کنم به وسعت جمجمه ی سرم باشه.
همین.