یکشنبه 7 آبان 1385
نشد یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه

من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه

 

نشد یه جا بمونه و آخر بشه مال خودم

حتی یه بار یادش نموند، ماه و روز تولدم

با همه التماس من نشد دیگه نره سفر

شعرام بجز اون روی هر، دیونه ای گذاشت اثر

نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم

یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقم میشه

اما نشد ،  اما نشد قسمت ما

یه لحظه ی روشن و خوش پیغام واسش فرستادم

بیا بازم منو بکش

 

نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی

هیچ جای دنیا ندیدم، عجب چشای روشنی

باور نکردی یه مژشو به صد تا دریا نمی دم

یه تار مو می خواستم،  نداد گفت به تو دنیا نمی دم

راست میگه هر چی اون میگه

راست میگه هر چی اون میگه

من کجا و دیونگی

چه جور به حرفش گوش بدم

اون گفت بچسب به زندگی

 

خلاصه که آخر نشد ما گل سرخ رو بو کنیم

اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم

نشد یه بارم برسم به آرزوهای محال

یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه ی کال

نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم

گذشته کار از کارمون دیر شده به خدا قسم

 

نشد به موقع این کویر ابری بشه بارون بگیره

نشد خودش آیینه که هست بیاد و شمعدون بگیره

نشد بپاشم زیر پاش عطر گل محمدی

نشد بهم جواب بده حتی بهم بگه بدی

 

نشد دوستت دارم بگه به من که نه ،  به دیگری

نشد یه بارم رد نشه از روی شعرام سرسری

نشد یه کاری بکنه که بدونم دوستم داره

آتیش گرفتمو یه بار ،  نگام نکرد بگه آره

نشد یه بار حرف بزنه نذاره پای سرنوشت

نشد یه شب نگم خدا ،  الهی که بره بهشت

نشد شبی یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم

نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم

 نشد برم ، نشد نره ، نشد بخواد ، نشد بیاد ، نشد ولی شاید بشه

واسم دعا کنین،  زیاد

قصه داره تموم میشه، مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنین، اول خدا، بعدم شما


 .: از دکلمه های حیدر زاده