چهارشنبه 29 فروردین 1386
پروازم میدی ، همه رو می بینم ، همه چیز همه رو ، تو چی ؟

می خوابم و باز می آی ، راستی هنوزم میری همون جا باحاله ،می دونم هنوزم ...

 آره همیشه اونا رو با خودت داری.

بعضی وقت ها مثل امروز صبح دلم می خواد بترکه ، همشم کار توئه ، منم

به جای اینکه برم سر کلاس "کامپایلر" میام اینجا و واسه تو مینویسم .

راستی بعضی از اون غریبه ها که همیشه منو ازشون میترسونی ، آدمای بدی هم نیستنا!

باشه؟

 

بی خیال بازم دعوامون میشه.

هی، خوش به حالت بهت حسودیم میشه که یکی (مثل خودم) اینجوری ها میشم واست.

بعضی وقتا (همون بعضی وقتای خودمون) می تونی هوامو داشته باشی ؟

 ( مخ این اوس کریمو بزن دیگه!).

راستی پدر ، بابا بودن چه حسی داره؟