یکشنبه 27 خرداد 1386
اومده بود که بتابه، خورشید کوچولو خیلی آرزو ها داشت، با اون ابرو های پیوسته تابیدن خیلی بهش می اومد...

تو چشماش که نگاه می کردی بچه گی هات رو میدیدی، کاش دوباره بخنده، دنیای کوچیکش آبی بود.

اما تو که نمی خواستی بذاری آبی هاش رو رنگ کنن. اون نمیدونم شاید میدونست.

گرم بود و زیبا .

و تو رفتی با اون، توی آبی ها، وای اونجا چقدر خدا نزدیک بود، راستی تو خودت رو هم میدیدی.

گفتی از نا آبی ها و اون فقط می خندید، از دردهات، از خودت، از بودن، ای وای تو فکر میکردی که هستی.

و اون بود و لبخند هایی که رنگ خدا داشت ...

و تو خوشبخت ترین، تو داشتی خودت رو استفراغ میکردی و هنوز تو این فکر که نذاری دنیای آبی اش رو خراب کنن...

یادته، آره روزی خواستی وضو بگیری، وای که چه حالی داشتی، چقدر خنک بودی. تند نفس می زدی.

اومدی دستهات رو به آب بزنی، وای خدا اونا آبی بودند و خنک.

خورشید خانوم، آره کار خودش بود.

اما باد ها می اومدند و تو از این ابر ها می ترسیدی، یعنی اونا ، خورشید خانوم.

نه بابا هیچ ابری نمی تونه اونو قایم کنه.


روزها می اومدن . و تو طوفانی شدی، مردی از خودت، به خدا که چقدر سخت بود، نه چرا باس اینا رو به اون میگفتی، اونا بودن تا تو رو زجر بدن، خورشید خانوم چه گناهی کرده که بشنوه.


و روز های بهتری اومدن . رفتی که باز گرم بشی.اما خورشید خانوم رو پیداش نکردی...

و باز یه طوفان دیگه، این بار می خواستیش، کاش کنارت بود، اومده بودی که بگی آبی شدی ، بگی داری مثل اون می شی، بگی دوستش داری تا شاید دیگه اون سوال رو ازت نپرسه (مگه نه این که همیشه میخواست دلیل کارهاتو بدونه).

اما افسوس، دیگه نبود، تو یه بار صداشم زدی اما اونی که با تو حرف زد صداش دیگه بوی خدا نمی داد.


یعنی باز باس مرد. کاش صدات میزد.

هی داری زیاد حرف میزنی.

خب همینا....


شنبه 5 خرداد 1386
صبح با صدای پرنده ها از خواب بیدار شد، شک داشت هنوز زنده

باشد، آخر دیشب برای چندمین بار به شیوه خودش دست به

خودکشی زده بود به این امید که فردا نباشد، اما صدای پرنده ها

بهش فهماند که هنوز زنده است.

اتاق بوی بدی می داد ولی حتی حوصله گشودن پنجره را نداشت.

صدای زنگ در آمد اما حوصله ی باز کردن نبود و این اتفاق برای چندمین

بار در این چند روز تکرار می شد.

به گذشته های دور فکر می کرد. به کودکی، عاشقی هایش، بزرگی

درست و حسابی نیامده کتاب های نخوانده و کارهای نکرده.

سر و صدای عجیبی در حیاط پیچید، مشتی آدم ناشناس ریختند

توی اتاق، صحنه ی وحشتناکی بود. یک نفر روی تخت افتاده بود انگار

سال ها مرده بود. بوی تعفن همه جا را گرفته بود.

صدای پرنده را هنوز می شنید.


.: از عطسه ی خیال انتشارات چهل چراغ