درست آمده اید،اینجا همان وبلاگ سال ها قبل است
شنبه 5 خرداد 1386
صبح با صدای پرنده ها از خواب بیدار شد، شک داشت هنوز زنده

باشد، آخر دیشب برای چندمین بار به شیوه خودش دست به

خودکشی زده بود به این امید که فردا نباشد، اما صدای پرنده ها

بهش فهماند که هنوز زنده است.

اتاق بوی بدی می داد ولی حتی حوصله گشودن پنجره را نداشت.

صدای زنگ در آمد اما حوصله ی باز کردن نبود و این اتفاق برای چندمین

بار در این چند روز تکرار می شد.

به گذشته های دور فکر می کرد. به کودکی، عاشقی هایش، بزرگی

درست و حسابی نیامده کتاب های نخوانده و کارهای نکرده.

سر و صدای عجیبی در حیاط پیچید، مشتی آدم ناشناس ریختند

توی اتاق، صحنه ی وحشتناکی بود. یک نفر روی تخت افتاده بود انگار

سال ها مرده بود. بوی تعفن همه جا را گرفته بود.

صدای پرنده را هنوز می شنید.


.: از عطسه ی خیال انتشارات چهل چراغ