سه‌شنبه 23 مرداد 1386

من هنگیدم، نه که مستما، دوستم دارم که باشم اما من که دروغ نمی گم!


حس بدیه، مثل خوک می شی، و همه ی فکرت: زندگی، کسافت، مستی....

کاش منم الکلی بودم، نه اصلا کاش سگ بودم، آره زندگی سگی داشتن و سگ بودن...

یــــــــــــــــوهــــــــــــــــــو، من دارم حال می کنم.

اما سگا که ملت رو سر کار نمی ذارن، اونا پاچه خواری می کنند، نه بابا اینا همش شعر

همین سگ عمو ، از صد تا دا... مرامش بیشتره.

هی تو میگی زن روسپی کنار مرغداری الان کجاس؟شاید شوهرش بدونه!

ای وای داشت یادم می رفت بگم من می خوام یه کارایی کنما.

می دونی خب از بیکاری که بهتره.

اما تو می گی یه سگ وقتی بیکاره چی کار می کنه؟

دختر همسایمون رقاص خوبیه، کاش ریاضی شم خوب بود!

میگم تو هم منطق 300 صفحه ای خوندی، منم نخوندم اما می گن اگه بخونی می تونی

مثل آدم

حسابی ها فکر کنی . . .

گور بابای هر چی آدم حسابیه!

من ریاضیم بد نبود اما هر چی فکر می کنم نمی تونم میزان برق مصرفی

سیم پشت کنتور حاجی محل

رو حساب کنم، شایدم به ریاضی ربطی نداره آدم باید فیزیکش(!) خوب باشه... مگه نه؟


دیشب یه گربه تو قبرستون داشت گریه می کرد، من خیالم بود که آدمه. ولی اون گربه تو قبرستون

داشت گریه می کرد.

اون روز عصر خانوم معلم های نهضت رو واس می دیدی، اینا فکر کنم شاگرد هم دارن.

اینا البته درسم خب میدن دیگه.قرآن، دینی، ادبیات و البته ریاضی شاید.

اونا خانـــوم های خوبین.فکر کنم اونا هم منطق 300 صفحه ای می خونن و خوب میرقصن.


بی خیال اینا. سگها سعی می کنن بدونن دارن چی کار می کنن، اونا نمی خوان یکی که ریاضیش

خوبه اذیت بشه، زجر بکشه و آخر کار بره منطق 300 صفحه ای بخونه.


ولی سخته بخوای اونی باشی که نیستی...