یکشنبه 16 دی 1386
چند روز دیگه باز پسر زهرا می خواد بیاد و بعدش بره واسه یه غیبت 355 روزه.

اما دنیای 10 روزه اش می ارزه به تموم زندگی ما ها.

چند روز دیگه همه سیاه می پوشن، همه خوب میشن(!)، همه هر شب میرن هیئت واونجا فقط پسر زهرا رو میبینند نه کسای دیگه رو!

چند روز دیگه همه می رن و 10 روز زندگی میکنند، نفس میکشند.

چند روز دیگه به حرمت حسین کسی با کس دیگه ای دعواش نمی شه، چند روز دیگه همه متواضع می شن.

چند روز دیگه شب ها گرم می شه و قلب ها گرم تر.

چند روز دیگه همه میگریند به مظلومیت پسر زهرا و کسی نمی خنده به شماره هایی که میگیره و میده !

چند روز دیگه همه سر به زیرن!

چند روز دیگه ما ها جزیی از لشکریان منتقم خونشیم، مگه نه؟

چند روز دیگه زهرا لبخند میزنه!

جند روز دیگه عباس ناراحت نیست که دست نداره، زینب گلوش تازه نم میشه و حسین . . .

و حسین فقط نگاه میکنه.


چند روز دیگه، فقط چند روز دیگه . . .


کاش اینگونه بود !!!