پنج‌شنبه 24 مرداد 1387

علی چه برایت بگویم پسر.

از کدام دینم.من هنوز مولتی ویژن و اسپایس را نیک یاد دارم.

علی چقدر دلت را می شکنم هر روز! نمی دانی چقدر بی لیاقتم.

من همیشه راه ها را نیمه می بازم.

علی،کاش می توانستم گریه کنم.به جای این همه خودخوری.

راستی علی،هنوز هم "علی(ع) تنهاست"؟

آخر خواهشی داشتم.تو چی،پارتی من می شوی؟

اگر او را دیدی بگو که کتابش بالش خوابم شده، بگو اسمش را خوب حفظم،

بگو راستی من هم گاهی تازه یادم می افتد که حق هم بوده(شایدم هست!).

علی،من چقدر بدبختم.من، تو و علی(ع) تو را این همه ذلت دادم.

علی کاش بودی.دلم هوای "کویر" می کند.بوته های رفته بر باد.

صدای ضجه ی زمین و ندایی که شاید وجدانم باشد.

علی منم دوست دارم رشد را،ایمان را،بودن را،چیزی به اسم عصمت را.

علی،من می دانم که چرا پهلوی فاطمه(ع) این همه درد است.

اما من بازنده ی نیمه های خالی ام.

علی،اینجا غروب ها دلم بیشتر می سوزد تا بگیرد و بیشتر از همه به حال خودم.

کمکم می کنی؟

خودم می دانم اینها حتی ریگ های "ابوذر" هم نیستند.

علی من گاهی از خودم می ترسم.

کاش باز خواب زمستان را می دیدم.

راستی تو چی،دعا خواندی تا شهیدت کنند؟




چهارشنبه 16 مرداد 1387

نمی دونم شریعتی راست میگه یا نه که :

"بزرگترین خوشبختی آدم ها،بدبختی های کوچک آنهاست".

اگه اینجوری باشه لابد من خوشبخت ترین آدم روی زمینم.

توی زندگی ای که هیچی رو نمی فهمی و نمیفهمن جز پول.

دعوا سر تکه نونی که جلوی سگ هم بندازیش نمی خوره ومنم منم کردن های اونایی که تنها

دارن وظیفه شون رو انجام می دن نه کار دیگه.

یه لقمه نون هزار تا منت.

و تو هی بگو من دارم کار می کنم، من دارم شرکت می زنم، من دارم کد می نویسم.

ولی برای  کسایی که کار رو علوفه بار الاغ کردن می دونن کدنویسی هم شد کار.

اونایی که افتخارشون دزدی و مال حروم خوردنه شرکت زدنم شد کار.

مگه اینجا می دونن آبرو چیه که بترسن بریزه.

مگه فرقی هم می کنه که تریاک بفروشی یا بری کار ساختمان.اینا فقط پول می خوان.

و تو می مونی میون هزار تا منت،تهمت و صد تا ناسزای دیگه.

نمی گن.یعنی به خودت نمی گن!کاش این یه مورد رو مرد بودن.

به سفره رسیدی خوب هی، شاید حقی داشته باشی مگر نه اینجا جنگل های آفریقا را

قانون می زنن.

گاهی نبودنت آرزوت می شه و خدا رو شکر که یه چیزی داری مثل همین وبلاگ.

آدم هایی که هر وقت کد می خوان یادشون می افته که هستی .هر وقت کامپوترشون رو ترکوندن

تازه میان احوالپرسی.

کسایی که فکر می کنن تو عاشقشونی و غافل از این همه حس دل رحمی.وای که چقدر بدبختن.

کسایی که هنوز نمی دونن فیلم چیه و می خوان واست بازی کنن وتو هم یعنی هیچی،یعنی منم که خرم.

هر وقت توپ بودن از تریاک،کد،پروژه ی آماده،پول دزدی،خنکای کولر و . . . تازه می گن

 راستی تو نمازت رو خوندی.

اینه زندگی آیا؟(مگه بهنام همیشه اینجوری سوال نمی کرد؟)

کاش جعفر الان اینجا بود.

خدا رو شکر.

من هنوز یادمه که اونو دارم،باز هم شکر.


دوشنبه 14 مرداد 1387

گاهی آدم ها می خندند! به خودشان! به زندگی! به بره ای که یونجه می خورد!

گاهی آدم ها می خندند! به پسرک خورده به خاک! به نگاه نیمه ی مهتاب!

به طنز چاپلین! به مرگ هیتلر! به پول یارانه ها! به شهاب 3!

به مادر های سالن انتظار بیمارستان نمازی!

گاهی آدم ها می خندند! به عشق! به دهاتی سوخته در فقر! به دستمال عرق گیر یه پدر!

به اینکه "فاطمه، فاطمه است"! به رنگارنگ هاتبرد! به منشی که در برگ های زرد

روزنامه می خواهند!

به حماقت حسین(ع) پسر علی(ع)! به وجود!

 و مرگ را چه ساده می پذیرند.با شهوتی پر از ماندن.

و اینان (همان آدم های خندان) چه خوشبختند. آنها حتی پراید هم سوار میشن.

آنها چه با فرهنگ تاپ و .... می پوشند.آن هم توی . . . .آدمهای خندان ایروبیک هم کار می کنند.

درست مثل فاطمه (ع).

آدم های خندان پیامک را چه مقدس(!!!) می پرستند.

آدم های خندان از زندگی تنها تالیا و ایرانسلش را می پسندند.

و باز گاهی می خندند! این بار به حماقت من!

و می نازند.به رانندگی خودشان.به تناسب اندامشان.به خود فروشی اشان.به انسان(!)بودنشان.

به سیرت زیبایشان!

و هنوز هم می خندند! به لهجه ی مادر! به قیمت هایی که مجبوری قبول کنی.

به الاغی که از خودشان بیشتر می فهمد.

 

و سر سفره ی نهار.چه لبخند زیبایی می آفریند پدر.وای خدا پدر من هم خندید به التماسهایشان.

به تعریف هایی که از دوشیزه های باکره اشان (!!!) می کنند.به کوچکی دنیای آدم های خندان.

و من تنها خواهم گفت خدای را شکر.

شکر، که زیاد نمی فهمم.شکر، که همیشه اینجایی. شکر،که دست های ساده ای داریم.



سه‌شنبه 8 مرداد 1387

لیاقتم را گم کرده ام،شاید توی جنگل های گیلان.شاید با "باز باران" با گریه.

اختیارم شده خم شدن هایی که اگر فراموش شوند . . .

خدا را شکر.

صدای یار می آید.می گویندش بخوان.خود را، خدا را،انسانیت را،من را،من را،من را

و باز هم من را.

همیشه اینجا روی میز کامپیوترم نشسته و نگاهش،گویی می خواند."باز باران با ترانه".

و من گاهی خسته از انتظار باران.اصلا خسته از انتظار.من و فراموشی.

راستی چرا ما فکر می کنیم دنیا همان "زمین" ما است و آخر ندارد آن هم فقط به این دلیل

که گرد است.

چشم های پروانه ی جنگل کارا هم گرد است(همان که عشق را بچه گانه در چوبین یادمان می داد).

حاشیه چیست؟بودن؟ شهوت پرواز؟ سفره ی بی نان خانه ی ما؟ اصلا شاید خود ما؟

و محمد آمد.زیبا از هر چه که ما نداشتیم و من هنوز هم ندارم.

و دوستانی که با شکم های پر از سوسیس مخصوص چه کودکانه "محمد" صدایش می کنن.

آنها هم او را ساحره می گویند.

باز دارد نگاهم می کند و سامی می خواند.

راستی کمالی که با سیلی خوردن آید را چه سود.

گاهی (مثل الان) چقدر دلم می سوزد به حال خودم.

من هنوزم می گردم لیاقتم را،ستاره ی درخشان را، بوی خاک نم خورده را،محمد(ص) را،

کودکی ام را،ماندنم را و احساسی را که نمی داند شبنم چه شور است.

چه حس زشتیست حقارت و تن دادن به . . .

و تنها "خوش آمدی محمد".