چهارشنبه 30 اردیبهشت 1388

آدمک آخر دنیاست بخند


آدمک مرگ همین جاست بخند


دست خطی که تو را عاشق کرد


                        شوخی کاغذی ما ست بخند


آدمک خنده ی من،خنده ی بی دردی نیست


                        قصه ی غصه ی من شکل معماست بخند


آن خدایی که بزرگش خواندی


                        بخدا مثل تو تنهاست بخند


 

پ.ن:این بالایی را از یادگاری مانده بر نخستین صفحه ی یکی از کتابهای به قرض گرفته دیدم.


اگر شاعرش را شناختید در نظرها ذکر نمایید.


من خود مانده ام این میان که آدمکم آیا؟


بسیاری از خط خوردگی های این صفحه،روزهای بی خاطره ام بوده اند.این روزها هم همه چیز تاریکیست.


باز کوله بار میبندم،گر خدا خواهد.اما افسوس.باز نوشابه باز کن برای کارمند سیکل دار.


سلام های بی پاسخ.حرف های کینه دار خیلی هایی که انگار تو پدر گرامیشان را کله پا کرده ای.


عقده ای هایی شیک پوش و خوش صحبت و آزمندیانی مست از ادبیاتی سرودن.


کرایه هایی که نداری و همه فکر تو  اند.


تف به هر چه که نامش فرهنگ است.نامه های اتوبوسی و مهندس صنایع یاور.


یاور کوچولوی ما داد میزند از سرودن،پریدن و ماندن.برادرهایی چون خودم.سید هم ایرانسلی می شود.


خانه ای برمه گونه.آرزویت می شود پالوده شیرازی.


.


.


.


و باز خواهم گشت.کم کم دارم انصاف را گم می کنم.و وای گر صداقتم را نبینم.


رک بگویم و رک جوابم را بده:


تو اگر پدرت داشت میمرد از خدا می خواستی نگهدارش باشد یا میگفتی هر چه صلاح خداست؟


منصف باش و پاسخ گوی.




شنبه 5 اردیبهشت 1388

و ما چقدر بدبختیم.