چهارشنبه 28 بهمن 1388

 

 

    خسته شدم از اینکه جایی مینویسم که همه میبیننم. 

    می خوام یه وبلاگ جدید تو یه سیستم جدید بسازم.و اینجا رو هم تعطیل. 

   خودم باشم و خودم.بدون تیغ نگاه بقیه. 

 

 

  خواستم نظر شماهایی که همیشه کنارم بودین رو هم بدونم. 

  باور کنین نظرتون محترمه. 

 

  کمکم کنین.



دوشنبه 19 بهمن 1388


رویاهای کوچولوی بچه گی هام پر بودن از هر چی که تو فکرش رو کنی جز برف.

از اینکه یه درخت ایستاده میمیره،از اینکه روستایی هیزم نداره،از اینکه پلیور لباس خوابمه

.

.

از همه شون متنفرم.

روزای وازلین و چروک دست ها.دهاتی  و بوی ادکلن شهری ها توی  اتوبوس.

روزهای بی رنگی.

امید های کوچکم.کتاب های قصه زیر گلیم دست باف مادر.شب نشینی ها و افسانه بودنم.

یه اتاق نیمه سرد و یه تلویزیون سیاه و سفید.

.

.

هرچی زور میزنم بهتر از این نمیتونم زمستونو به یادم بیارم.

این روزام رو شکر.

یا فاطیما.اما خیلی وقتا مثل اینکه یه چیزی رو یه جایی جا گذاشتم.همه اش تو فکرشم.

این روزام شاید برفیه که خوب نمیبینم خیلی چیزا  رو.

ببین روزم رو.دلخوشیم گلهای آبی یکشنبه ها،تک های یه مهندس و دل سوزوندنش.

(...) همیشه برنده.

همه اش میگردم و هی می ایستم.خوب که میبینم،میگم این نه منم و باز یه آغاز دیگه برا حس کردنم.

اما چه فایده،منم هنوز همون جای دیروزم،همون جای دو روز پیش،سه روز پیش، . . .

روزهای  برفی زمستونم رو اصلا دوست ندارم.اونی هم که یه عمر قراره همسفر روزای بودنم باشه بدجور جا خالی میده.

تنهایی بد دردیه وقتی خودت و خدا رو با هم گم میکنی.

یا فاطیما،

ایست،باز شروع . . .