چهارشنبه 26 اسفند 1388

فاطیمای غصه ها،باز یادم رفت.

من همیشه کارم فراموشیست،فراموشی خود،فراموشی دستهای بابا،فراموشی "روله جان" گفتن اون مادر،

فراموشی ایمان.

ای وای فاطیما،من ایمانم را ناپاک میبینم.من تپش های التماس ماندن را جا گذاشتم میون صندوقچه ی بودن.

من همه چیز را دارم فدای بودن میکنم،من که ذاکر چشمهای مادر بودم،من که آبی ها را پیرو بودم،من که همه شوقم زندگی بود.

فاطیما من زندگی را به زنده گی می بازم.من یادم رفت جاپای نیاز را خوب پاک کنم.

بی بی پاک روزهای دلتنگی،میبخشیم؟

باز ننگین کردم خاک بودنم را،باز خواهر را در جنگل پاییزی وجود گم کردم.باز یادم  رفت که می لرزم از هرچه غیر او.باز یادم رفت "زندگی تفریح است"،من حساب ساعت بعد را چه کنم؟

یا فاطیما.من درسهای اجباری را سیر سیرم،دلنشینی وجودم را بی ترس می خواهم.

باز جوهرم پاشید روی کاغذ.پاکش میکنی بی بی؟