شنبه 27 شهریور 1389

باز غروبها داره سنگینتر میشه.دوباره فصل انار و خش خش و جیزجیز کتری رو چراغ نفتی.

بازم مدرسه،بچه گی،مادرای پشت و پناه.

پاییز با اون رنگ همیشه دلپر.با مهتاب خانوم یه کم سردش.با بوی آتیش هیزم خیس کنار باغ خرمالو.

پاییز با خاطره آش سبزی و انار باغ همسایه.

پاییز با بوی کاغذهای کاهی.بوی شالیزار زرد.بوی ذرت بلال شده و صدای باحال ذرت زنهای همیشه سبز.

پاییز و شبای پرتعریفش.مدرسه و مامان زهرا و حس داغ بچه گی.

با اون بوی خاک نم خورده ش.با اولین بارون سال و دعای شکر مادر.

کتاب و قند و دل.

سنجاقکهایی که پر میشن بالای سر ده.با عمر کوتاه چند روزه.

انگور توی حیاط و لختی دلگیرش.

بوی بره ی خیس و گونی گونی کاه.

بازم پاییزه.فصل خوب دلتنگی.دلتنگ خوبی هامون.دلتنگ خودمون.کودکی مون.

بازم پاییزه.فصل اولین رمضان.با اولین غروب دلتنگش برا یه مرد کوچولوی سوم ابتدایی.

فصلی که گم شدم.تا ابد.

فصل پدر،مادر،زندگی،خونواده،حس گرم دوست داشتن.

فصل مهربون خدا برا همه ی بنده هاش.برا من.برا تو که دلت از خودت پره.برا لیلی.برا فرهاد.برا زندگی شیرین.

فصل خوندن و لرزیدن و بزرگ شدن آدما.

من که دلم برا خواب توی حیاط خونه تنگ میشه.برا ستاره ها.برا مهتاب خانوم.

پاییز مبارک.

راسی میاین بریم انار دزدی؟!!