چهارشنبه 24 آذر 1389


فاطیمای من روزهاست که دلش میگیرد.
دلش از من میگیرد.
دلش از انسان میگیرد.
دلش از خلقت میگیرد.
من میمانم و حسی چون مردن یک برگ،چون پوچی یک بادکنک.
من حتی مشکی عاشقانه ی کودکی هایم را که با شوق بچه گی آمیخته بود از یاد بردم.
من قداست پاییز را هم فراموشم شده.
من و حیوانی به نام انسان.
من و روزهای که شب می شوند و شب هایی که دیگر نیلوفری نیستند.
 من گاهی دستهای زخم خونی روی آسفالت یخ مادر را یاد می برم.
من و عشقی که این روزها شنیده ام که ثار خدا بوده.
من و محرمی که همیشه میشسته تمام مشکی درونم را.
من و حرمتی که دارد زارا.
حس خوب پرستشی که همیشه بوی پاییز میداد و قداست.
حس تنهایی پاک پسرکی گوسفند چران.
من خواستم گفته باشم که جگرگوشه ی فاطمه را همیشه مدیون بودم.همیشه ی بودنم.
من فقط خواستم گفته باشم که دلم برای همه ی آنروزهای پاک کودکی تنگ است.
فردا عاشورای فاطمه و زینب و حسین غربت هاست،به حق این روز کمک میکنی آدم شدنم را.
یا خدا



دوشنبه 1 آذر 1389

سلام

راستش شاید به خیلیا بر بخوره و خیلیا ناراحت شن که اینجوری بهشون میگم.

من ازدواج کردم.الانم کنار همسر گرامی دارم این پست رو می تایپم.

ایشالا یه روز یه همچین مطلبی پست جدیدتون بشه.

خواستم بگم از خیلیا و خیلی چیزا.

خواستم بگم ممنون مهندس کوچولوی صنایع برا اون همه حرمت و کمک.

خواستم بگم ممنون داداشی روزای عاشقی برا یه دنیا دلتنگی با 5800 دوستداشتنی ات.

خواستم بگم ممنون خدا برا همه ی برادرام.برا محمد سرباز،برا داداش عادل کده،برا روزای با هم بودنمون.

برا زارا.