پنج‌شنبه 16 دی 1389

شب و نیمه ی پر مهتابش.فقط آسمون هست و ستاره ها.

فکر کنم باز خدا یادش رفت که کسایی دعای بارون خوندن.

کم کم زمین و آسمون اینجا  داره یه رنگ میشه.تا چشم کار میکنه بوی کهنگی وغبار پیری.

بیچاره گوسفندای ما.دلم برا مادر میسوزه.

دیگه نون سنگک رو باس توی گاوصندوق نگه داشت.

هی،به کجا رسیدیم!!!

صبح تا شب دنبال ضامن برا یه وام 4 میلیونی و خایه مالی رییس شعبه.

فکر اینکه پول نون و برق و نفتت رو از کجا بیاری.فکر 80 تومنی که سهم طلب کارا شد.

فکر بارونی که همه چیزو داره ازت میگیره

چه روزگار پر برکتی.

دولت خدمت گزار و جوونایی که همشون با مدرک فوق لیسانس پلاسن کنار ننه.

دلم برا سفیدی یه دنیا خیسی تنگ شده.

برا بوی خیس زمین و تکه چوب باغ خرمالو.



چهارشنبه 8 دی 1389

نیزار خشک زمستانیم را اینروزها ندارم خدا