دوشنبه 25 بهمن 1389

دلم میسوزد.برای خودم.

کودکی هایم پر از رویا بودند.پر بودند از زندگی.

کودکی هایم،من و مرگ دوست های دوستداشتنی بودیم.

مرا کشت خدا.من از همه ی خوبی های زندگی مردم.

من الان سالهاست که می دانم مرده ام.

من خدا را هم از ترس میبینم.

من راه بودن را گم کرده ام.من از همه چیز میترسم.

الان سالهاست که بی ترس نخندیده ام.

رفتن کابوس همیشگی ست.

من از بزرگ شدن متنفرم.من از هر چه صلاحیت است حالم به هم میخورد.

تف به شهر و تمدن و پیشرفت.

اینجا گاهی یادم می آید چه بوده ام.

حتی "من" گفتن را غریب میبینم.

یاد پسرک خندان نفهم خوش.

یاد روزهای وبلاگی با طعم شیطنت.روزهای گرم جنوبی.روزهای بهارنارنجی.

الان من باشم و یک مادر.من و یک دنیا کفر روزانه.

من و ترس لعنتی از خودم.

تف به عرفان.تف به انسانیت.