شنبه 30 اردیبهشت 1391
شاید برم.دیگه هیچی برام نمونده.
از خایه مالی های اون ساختمون مسخره هم خسته شدم.کاش پول توش بود.
شاید اون بیچاره ی مرتد راس میگه.
شاید منم برم قرآن بفروشم تا کک نخرم.
از اینجا هم حالم بهم می خوره.از اینجا هم.
از CSS،HTML،ASP،PHOTOSHOP و ... (از همه ی این اسم های آشغال حالم بهم می خوره).
از تخصص هایی که اندازه چوپانی هم به درد نخوردن.
اسم هایی که هیچی توش نیس...
کاش منم یکی از شکم گنده های نزول خور سرچهارراه بودم.
رساله ها رو میخام بالا بیارم.
من از صدای گریه نمی ترسم بیدل جان ، ترسم از فقره.
از گزش های زندگی.
حالا عبدخدا هر چی میخاد مودب بگه.اما زندگی من های چوپان بهتر از این نمیشه.


چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391

حاضرم سالها نخوابم،تا با صدای گریه ای بیدار نشوم.



شنبه 23 اردیبهشت 1391
به تمام مادران سرزمینم
به غربت نشین قلبهای نوجوانی،به رنج کش کودکی هایم،به چشمهای همیشه پر آب،به مغرب های مقدس،به نام پاک اطهرت،به تو مادر.
قبل ها هم گفته ام،شاید هیچ گاه اینجا نیایی و نخوانی و ندانی.آخر تو سواد را فقط تا چشم های من رفتی،و شاید برای همین بود که هیچ وقت دروغک هایم را باور نبودی.
شاید ندانی مادر که من می دیدم آب چشم های سحری ات را با طعم نان بازاری.
شاید ندانی که من هم شدم مفسر دعاهای هر روز مغربت.شاید ندانی مادر،روزهایم،زندگی ام و الانی که اینم را فقط برای تو نفس کشیدم.
اما باز من کجا و لیاقت تو؟!!!!
مادر:داستان خوان شبهای چایی خوری کنار اتاقک نیمه برهنه.
مادر:شاعر و مفسر چشم های کودکی من میان آن جوی همیشه مزخرف.
مادر:دستگیر زریر بی خدا،هنگامه ی لرز میان اتاق.
مادر:معجزه گر کاغذهای سیاه و سفید سادگی،
مادر:قرآن ناطق همه ی عمرم.
من میفهمم دردهای طعنه دار آن 21 سال را،من میدانم شوق شنیدن صدای گریه کودکی را،
من سال هاست که پسر تو بودم،قبل از همه ی آن چیزهایی که فکر دیگران است که هستم.
من هنوز هم فراموشم نشده،وقتی گفتم چشم پس خواهد شد.
حمام پلاستیکی میان حیاط را یادت هست،با آن شلنگ گازش؟
راستی آن پیرمرد درختکار خاطرت هست؟نهار نخورده،تو رفتی و من با آن پاهای کوچکم تا می توانستم می دویدم،می دویدم و زار گریه می کردم،اما رسیدم.
از همان روزها یادم دادی که باید تا آخر رفت.
وقتی گفتم چشم باید تا آخر رفت.
خیلی های دیگر است که نمی شود هی گفت و هی گفت و هی گفت.
راستش تا آن 26 مهر نیامده بود،تا وقتی که نام پسرک توی آن صفحه ی دوم شناسنامه ام نرفته بود،همه اش میگفتم مادری وظیفه است.حال هر چه این پسرک بزرگتر می شود،تو هی بیشتر آن قرآن ناطقم می شوی.
شاید هدیه ی روزت شد یک بستی با قهوه.اما دلم باشد برایت.مثل همیشه دعایم کن.
روزت مبارک...





دوشنبه 18 اردیبهشت 1391

قبل تر ها چقدر صاف بودم.دقیق مثل اون . . .



<div id="no_embed" style="width: 390px; text-align: center; font-family: arial; font-size: 13px; color: #ff0000;"><br><b>Embed capable browser is required to view this content!</b><br><br></div>

پ.ن: لینک دانلود ویدئوی بالا برای سرعت های پایین [کلیک]
پ.ن2: تکه ای پرخاطره از آرشیو بود.



شنبه 16 اردیبهشت 1391

و خدا "من" را آفرید تا هر شاسکولی به آن بخندد.


پ.ن:شاید به جای "کوتاه نوشت"،باید نوشت "تلخ نوشت"

پ.ن2:"من" شاید خیلی بیشتر از این باشه که من بخوام خودم رو با اون صدا بزنم.

"من" شاید اون مردی باشه که برا عزت و شرف میره پی یه لقمه نون.

"من" می تونه مهندسی باشه که هنوز یاد نگرفته دروغ بگه و آدم بفروشه.

"من" بلد نیس برا آدما فیلم بیاد و هی چاپلوسی کنه.

"من" نمی تونه خیلی چیزا رو پله کنه.چیزایی مثل آدم هایی مثل خودش.

"من" هیچی نداره جز وجود خودش.

"من" بلد  نیست التماس کنه.اون حرمت همه ی وجود ها رو حفظ ِ.

و به گمانم برا همین چیزاس که فقط شاسکول ها بهش می خندن.




سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1391

تف به هر چه که نامش زندگی ست و اسمش پدر.



پ.ن:من نمی خوام نصیحت بشنوم.



یکشنبه 10 اردیبهشت 1391

بعضی وقتا تنهایی بزرگترین خوشخبتی س.

هی دعوا س و کفر و یادآوری نون خور بودن.


پ.ن:کاش این شب تموم نمی شد!