یکشنبه 28 خرداد 1391

یکی از همون روزایی بود که مثل هزار روز دیگه می زدم تا فرار کنم از زنده گی هایی که همه حرفش میخاد این باشه که منطق اختیار یه چیز ثابت شده ست.اونقدر از این لینک به اون لینک پریدم  و رفتم و رفتم و دیدم شدم پرسه هایی که تا ادامه می روند.دیدم شدم یه سفیدی آروم و موزیکی که هی یادم می آورد و یادم می برد.هی خوندم و خوندم و خوندم.همون هایی بود که خیلی وقتا توی این دل کوچیکم بودن.

خب شاید ندونی که روزهایی ان که اسمشون همیشه است.روزهایی که شاید خونواده رو بشه مفسر فیلم گلادیاتور دونست.روزهایی ان که هیچ جا رو ندارم و ندارم و ندارم.من نوشتم و تو گفتی.من اونقدر نفهم اون دعواهای روزانه بود که یادش رفت خیلیا شاید کلمه ها رو فقط کلمه میدونن و بس.و من هی از کسی به دل گرفت که ندیده و خوانده فکر می کرد خیلی کس است.رفت مثل اون بچه گی های همیشگیش،مثل اون 5800 که میخاس قاب دیوار بشه و نشد،مثل اون عینکی که صبح قبل از خرد شدنش سالم،مثل اون کنترل بیچاره،نوشت و هی گفت .اومد و دید که نه،تا راحش رو کج میکنه آخرش همون جایی یه که تا ادامه میره.






یکشنبه 28 خرداد 1391

خیلی وقتا به اون رمان مزخرف که فکر میکنم،به اون توصیفای بی خودش از پدر و مرگ،همه چیز این زندگی رو میری تا شُکرنامه بنویسی.اما حیف...



چهارشنبه 24 خرداد 1391
میون این سالنی که سالهای خوبی بود،هم برا خودم و هم برا زتدگیم.این چهار دیواری خنک که حرف  زدن رو یادم داد،با بوی اون کتاباش.خوابای(خابای)شیرینش و سالهایی که همش بیخود این من از خودش ترسید و من به گمانم که حق هم داشت.همش یادش می رفت که او هست.
میون این سالن آرام و خنک اینروزا گاهی کتاب میخونم،گاهی میخابم و گاهی حتی فکر هم میکنم :)
میون این سالن اینروزا یه چیزی مثل امید پیدا کردم و خیلی وقتا افسوس اینو میخورم که چرا وقتی تو هستی من میره و پاچه خاری معتاد پراید سوار رو میکنه؟!!
اینجا،این آروم بودنش خیلی قشنگه.سالها بود که من خوب فکر نکرده بود.اینروزا فکر میکنم که من داره خودش میشه.فلسفه های زیادی می بافم از همه چی،حتی،حتی فراموشی یه بسم الله و همیشه فراموشم میشه که پس "شستن یک بشقاب" چی میشه؟
خیلی وقتا پسر زورش رو میزنه برا اینکه برسه به یه فنجان حتی.....
و من هی داد میزنم که برو،برو،برو... راسی من چرا تا حالا به خودش نگفته برو؟!


پ.ن:شاید بشه عنوان زد که "من کتاب میخوانم".

پ.ن2: قرآن: فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ
           و هرکجا رو کنید خدا آنجاست.




سه‌شنبه 23 خرداد 1391

در کنار خطوط سیم پیام           خارج از ده دو کاج روئیدند

سالیان دراز رهگذران               آن دو را چون دو دوست می‌دیدند

روزی از روزهای پائیزی            زیر رگبار و تازیانه باد

یکی از کاج ها به خود لرزید       خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا          خوب در حال من تأمل کن

ریشه‌هایم ز خاک بیرون است     چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با نرمی         دوستی را نمی برم از یاد

شاید این اتفاق هم روزی          ناگهان از برای من افتاد

مهربانی بگوش باد رسید           باد آرام شد، ملایم شد

کاج آسیب دیده ی ما هم         کم کمک پا گرفت و سالم شد

میوه ی کاج ها فرو می ریخت    دانه ها ریشه می زدند آسان

ابر باران رساند و چندی بعد       ده ما نام یافت کاجستان


شاعر: محمد جواد محبت(همان شاعر دوکاج)


پ.ن:شعر بالا توسط یکی از دوستان ایمیل شده بود.



دوشنبه 22 خرداد 1391

خیلی وقتا تمام انسانیتمون خلاصه میشه توی [این]


پ.ن:خدایا شب های زیادی بوده که فقط من بودم و من و من!

به نظرت وقتش نیس تو هم باشی.بی درد.بی ترس؟(میفهمی که چی میگم؟)



پنج‌شنبه 18 خرداد 1391



حذف شد 

باورش کمی اذیتم می کرد




چهارشنبه 17 خرداد 1391


خدایا دستگیر تمام لحظه هام باش.

خدایا خودت خوب می دونی چقد بی تابم،عذر میخام.

خدایا همین الانم آرزوست . . .