درست آمده اید،اینجا همان وبلاگ سال ها قبل است
چهارشنبه 24 خرداد 1391
میون این سالنی که سالهای خوبی بود،هم برا خودم و هم برا زتدگیم.این چهار دیواری خنک که حرف  زدن رو یادم داد،با بوی اون کتاباش.خوابای(خابای)شیرینش و سالهایی که همش بیخود این من از خودش ترسید و من به گمانم که حق هم داشت.همش یادش می رفت که او هست.
میون این سالن آرام و خنک اینروزا گاهی کتاب میخونم،گاهی میخابم و گاهی حتی فکر هم میکنم :)
میون این سالن اینروزا یه چیزی مثل امید پیدا کردم و خیلی وقتا افسوس اینو میخورم که چرا وقتی تو هستی من میره و پاچه خاری معتاد پراید سوار رو میکنه؟!!
اینجا،این آروم بودنش خیلی قشنگه.سالها بود که من خوب فکر نکرده بود.اینروزا فکر میکنم که من داره خودش میشه.فلسفه های زیادی می بافم از همه چی،حتی،حتی فراموشی یه بسم الله و همیشه فراموشم میشه که پس "شستن یک بشقاب" چی میشه؟
خیلی وقتا پسر زورش رو میزنه برا اینکه برسه به یه فنجان حتی.....
و من هی داد میزنم که برو،برو،برو... راسی من چرا تا حالا به خودش نگفته برو؟!


پ.ن:شاید بشه عنوان زد که "من کتاب میخوانم".

پ.ن2: قرآن: فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ
           و هرکجا رو کنید خدا آنجاست.