دوشنبه 30 مرداد 1391
قصه همان بود.
مادر بود و خواب هایی که نبودشان شُکرهای عصرانه بود.
همه اش تقصیر اینجاست.
همه اش تقصیر این بودن است.




یکشنبه 29 مرداد 1391

کم کم است که دارد یادم می آید من هم روزی آدم بودم.


پ.ن:عید فطرتان مبارک.



یکشنبه 22 مرداد 1391

من می شوم همان سالها پیش،

مشوم همانی که هی دلش میخاست داد بزند سر شیشه.

من شده ام همانی که هی می آید و هی می آید و هی می آید...




جمعه 20 مرداد 1391
امروزم رو همه این شد که چقدر با آیینه دوستم.


پنج‌شنبه 19 مرداد 1391
خدایا شبهایی که تو قدرش میخوانی من شده ام مترسک خیال هایم.
خدایا،گیرم لیاقتم را انداخته ام میان این همه عادتی که شده زنده گی،پس لطف تو کجاست؟
خدایا،میخواهم قدردان همه ی نداشته هایم باشم که گمانم است،
می خواهم بفهمم که تویی رنگرز این شادی های کوچکم،
میخواهم ... اما ... اما یادم می برد آن همه نداشته ای که شده وزوز خرمگس های  زندگانی.
شاید باور ت نشود چقدرها دورم از تو!آنقدرها دورم که میروم گدایی بودن از آن بچه پرروی دهه ی هفتادی.
میروم جل شوم روبروی آن میز شیک هانیوانی.
میروم انتهای کوچه ی شش مرغ بپرورانم.
مینشینم کنار همان آسفالت پرخاطره ی خودمان و هی می شمارم همه ی آنچه را که باید.
خدایا،خیلی وقتهاس که یادم رفته ای.
بعد از اسماعیل خیلی بیشترها یادم رفتی،حالا کل فهمم از زندگی این شده که آنچه را دوست دارم باید از کمتر از تو خواست.
فهمیده ام تو همیشه گیر عرفان و حکمت و لیاقتی.
فهمیده ام زبان تو خیلی سطح ش بالاست،من هنوز اسمبلی را هم یاد نگرفته ام.
فهمیده ام به نیت و التماس و لیاقت نیست،اینها همه بهانه اس.
فهمیده ام پاهایم خیلی زورشان به تو می چربد.
خدایا،می دانم همین فردا شاید بلند شوی فلان تیر خلاصت را روانه کنی سوی آخرین امیدم  و بگویی دیدی،من هم  هستم.
میدانم.آخر بیشتر از این چیزی نصیبم نکرده ای.لابد من هم باید توبه کنم و داد که بارالها ای یگانه معبود،ای مرغ بزرگ آسمانی . . .
بی خیال خدا! از پرستش های آتش ترس حالم بهم میخورد.می خواهم همه ی دین را بالا بیاورم.
می خواهم بروم بالای آن کاهدانی نیمه ساخته و هی بخوابم روی آن دیوارهای کمی عریضش  و هی ستاره بشمارم.
آنقدر بشمارم که یادم برود برای چه آمده بودم.
راستی تو فکر میکنی من نماز خواندن را باز یاد می آورم؟
خودم که خیلی مشکوکم.
خدایا ! لیاقت پدری را گدایی می کنمت.
خدایا ! شکر برای زارا.شکر برای آن لبخندهایی که می شود تمام وجودم،می شویدم، و من هنوز گیر وام هایی  که از چشم های صبورش گرفته ام.
خدایا به عزت و بزرگی ات قسم،ببین که میدوم تا نکند دل زارایم بلرزد،
ببین که می روم تا امیرحافظ خجالتش نشود که بگوید پدر.
حالا تو هی گیرم بیانداز میان آن هفتادی ها.
باشد،




سه‌شنبه 17 مرداد 1391

کم کم دارد باورم می شود که هیچ نخواهم بود.



شنبه 14 مرداد 1391

چقدر تنهام..