درست آمده اید،اینجا همان وبلاگ سال ها قبل است
دوشنبه 5 فروردین 1392

دیگه حالم از همه بهم میخوره.

دیگه مراعات هیچ نفهمی رو نمی کنم.

هیچ کمکی بدون مزد از سمت من صورت نخواهد گرفت.

بذار این خدای ... هر فکری میخاد برا خودش کنه.

الان که این پست رو میزنم،از بس زیر آفتاب ملات چاق کردم دماغم سوخته،خودم سیاه سوخته تر و نزدیک 200 گرم گرد و خاک توی کل تنم.

اینم آخر و عاقبت مهندس کدنویس.



پی نوشت

- خوبی که از حد بگذرد/دوپاها خیال بد کنند.

- راستی این چند روز کارگری برای درآمد نبوده،داشتم کمک می کردم در راه خدا :)

کدنویسی اونقدرها هم بد نیست.اگه خدا بخواد به زودی خبرهای خیلی خیلی خیلی خوبی از کدنویسی در راه است.