سه‌شنبه 21 خرداد 1392

خیلی خیلی آروم،گرم،با برکت.

فقط مردش رو کم داره.



پنج‌شنبه 16 خرداد 1392
خداوندا سپاس که زندگی را دارم با چشمهای رنگی تو نقاشی می کنم.
زندگی فقط زمانی هجی می شود که آشپزخانه اش عطر امید دهد.
مثل همان انارهایی که توی آن پاییز شد امید ماندن و خوب بودن.
تکیه گاه بودن خیلی وقتها خودش شادی می آورد و اعتماد.
اعتماد به خودت.به اینکه نه،زندگی اونقدر ها هم که غر می زنن بدک نیست.
به قول سهراب خیلی چیزها هست.
یاد من هم باشد که قبل از جرم قصاص نکنم.
پیش از حادثه عزا نگیرم.
اصلا خوبی این آفرینش به همین سوختن و زایش هاست.

تا نابودی ای نباشد،تا دیواری پایین نیاید،تا من خیلی چیزها را از دست ندهم،هیچگاه آنی که باید نخواهم شد.

برچسب‌ها: امید، زندگی، شادی، طبیعت


پنج‌شنبه 9 خرداد 1392


خب این خیلی خوبه که درست مثل یه مرد دستت رو بذاری روی پات و بدون هیچ فکری آبمیوه ت رو بخوری.
این خیلی خوبه پسر که همیشه اونی باشی که خودت دلت میخاد.نه اینکه من یا هر کس دیگه ای میخام.اما اشتباه نکن.زمانی این خاستن(خواستن) تو میتونه زیبایی رو بنویسه که من ِ پدر خاستن رو یادت داده باشم.شدن رو یادت داده باشم.

من خودم دارم یاد می گیرم.اصلا آدما باید همیشه یاد بگیرن.

برچسب‌ها: امیرانه، زندگانه


جمعه 3 خرداد 1392
امروز یه متن کامل در مورد یه خواننده ی غربی توی یکی از همین وبلاگ ها می خوندم.طرف اونقد حالات روحیش و ارتباطش با اون خواننده رو وصف کرده بود که فکر می کردی دستت انداخته.اما نه.واقعا همه چیز رو از ته دلش گفته بود.می دونین،من خیلی خجالت کشیدم.از خودم.از اینکه یه نفر از یه خواننده یه بت و خدا می سازه و من همین هایی رو که دارم هی خراب می کنم و خراب.
خب شاید بشه بهش گفت یه تلنگر.اینکه خدایی رو که اینقد کنارمه هی یادم میره.
من معذرت.
سلام خدا ؛)