چهارشنبه 28 اسفند 1392
فکر کنم این آخرین پست سال ۹۲ باشه.توی این شش ماه اخیر که کمتر اینجا بودم ،خیلی چیزا یار گرفتم.من یاد گرفتم که هیچ چیز دنیای ما عوض نمیشه.همه چیز همون رنگه.تعادل همه جای دنیامون همیشه هست.اما این دیدگاه ماست که بعضی رنگ ها رو نشون میده.مثل عینک های uv ما با نگاهمون خیلی چیزا رو فیلتر می کنیم.ما خنده های کوچیک زندگی رو نمی بینیم.کم کم هی رنگ های کوچیک رو نمی بینیم و آخر کار می رسیم به یه طرح سیاه و سفید.
خود من بیشتر از همه رنگها خدا رو حذف کرده بودم.من صدای همین خروسی که الان هی وسط حیاط داره میخونه رو پاک کرده بودم.ابر بالای سر باغ رو پاک کرده بودم.حس خوب سلامتی،خنده های همیشگی،امید و امید و امید.من بیشتر از همه شون امید رو پاک کرده بودم.من خدا را فقط با اسم داشتم.حتی سر سفره ها هم یادم می رفت اسمش چی بود.
توی این شش ماه من خدا رو دیدم.بهار رو دیدم.زنبورهای بامبو با اون علاقه شدیدشون به رنگ های طلایی رو دیدم.با همین چشم های خودم دیدم که اسم جلاله ش معجزه اس.تنها کافی بود یه کم باور می داشتم.اما قسمت بد ماجرا اینه که ما هی فراموش می کنیم.هی یادمون میره.دیروز صبح چی خوردیم.چی گفتیم.این میشه که شکرهای نعمت کم کم عادت میشه و پس از صباحی نیز شکر،کفر میشه دیگه.باد میندازیم زیر بغل ناشسته مون و میگیم من.من بودم.من زدم.من درست کردم.من آفریدم.اونقدر من ها رو بلند داد می زنیم که باز یادمون میره دیروز صبح چی خورده بودیم.چی گفته بودیم.التماسهامون،اشکهامون و خیلی چیزای دیگه همگی از یاد میرن.
الان اول بهار.من اینجا وسط چند نفر.

و در آخر سال نو رو به همه تبریک میگم.ایشالا توی این سال بتونیم خودمون رو بهتر بشناسیم و دنیامون رو رنگی تر ببینیم.برا منم دعا کنید.دعا کنید لقمه حلال سر سفره خونواده م باشه.دعا کنید که لیاقت بندگی رو داشته باشم.