جمعه 30 خرداد 1393
پیرمرد رفت تا به خیالش قالی آرزوهایش را تاقچه کند کنار آن همه چیزی که همیشه آرزو ماند.
کاش من هم رفته بودم.
اینجا همه چیزش خالی است.
آدم هایش بیشتر تنت را می خواهند.
زنگ تفریحشان را دوست دارند و هی از تو این توقع که برایشان دلقک سیرک زندگی باشی.
پیرمرد رفت.با آن چشم هایی که دیگر سوی دیدن سوخته دلی های اطرافش را نداشت.
پیرمرد رفت تا شاید نوه ی دلبندش سوار پراید بابایی شود و یارانه ی ۹۰ هزار تومانی اش را به جیب بزند و بگوید من مرد هستم.من یک کارمند نمونه ی مرد هستم.رفت تا توی مجلس های شبانه اش هی پز بدهند که دستگیر روزهای بی کس اش حسن بود.نورچشم های نداشته اش حسن بود.
رفت تا درآمد کارمندهای ما ۴۵ هزار تومنی بیشتر باشد.
رفت تا دیگر یادش نیاید که مردها عورت زنانه زده اند و هی شرف می فروشند.
تا نبیند امثال ماها حرف های محرمیت را می گذاریم برای مجالس نورچشمی ها و فیلترشکن و پورن استارها را برای اتاق خواب هایمان.
رفت تا نبیند که همه سرخاب زندگی را هی هم میزنند تا بیشتر رنگ بگیرد.
پیرمرد با آن چشم های کم سویش با آن عصای خشکیده از درختی هی رفت و رفت و رفت تا همه چیزش شود شعر شهریار بر سنگ قبر سنگینش.
دلم برایش تنگ می شود.
دعا کن مرد باشم.

برچسب‌ها: مرگ، پیرمرد


پنج‌شنبه 22 خرداد 1393
گاهی از وقتهای زندگی همه اش به این فکر میکنم که آیا اگر حقم را دزدیدند منم مجازم که پس بدزدم؟
خب من هم مثل همه ی آن آدم هایی که هی دلشان می خواهد وجدان درد نداشته باشند دنبال اینم که کفش هایم را سر دل بی گناهی نگذاشته باشم.تا نکند خنده هایم دلی را شکسته باشد و یا درآمدم به چیزی مثل خرده شیشه ماسیده باشد.
نمیدانم چرا اینروزها هی کمتر می توانم بنویسم.قبل تر ها بهتر بود.قشنگتر میشد دروغ نوشت.راستش مشکل ما آدمها همین است.همیشه برای راستی ها جا کم می آوریم.
امروز یارو راحت با یک تلفن بلند شده و آمده که بنشیند پشت فلان میز و هی مهندس خطاب شود و هی حقوق بگیرد و هی مثلا زندگی کند . . .
اینجور وقتهاست که حالم از انسان بودن خودم بهم میخورد.اینجور آدم ها می آیند و چند نفری را بلند و کوتاه کنار هم می چینند تا پله ی ترقی اشان فردای روزگار لنگ نزند.تا گردش چرخ مملکت را حواله کنند به فلان جای مبارک اشان.
این آدم ها را صدا می زنیم زرنگ  :-(



یکشنبه 18 خرداد 1393

بدون شرح

برچسب‌ها: بچه ها، فاطیما


پنج‌شنبه 15 خرداد 1393
گفتم اینبار از شروع بگم بهتره.از اون اولای زندگی.از دوران نامزدنگ و دردسرهای آن.
توجه:این پست به سفارش یکی از دلسوختگان نامزدنگ تهیه و انتشار یافته است. :)
گاهی عمو روزگار گل که معرف حضورتون باید باشه یه کم …بازیش میگیره و کمی با آدماش میاد که شوخی کنه.حالا این وسط ممکنه اون آدم ننه مرده یکی باشه که داره هی زور میزنه که یه عروسی ای چیزی بگیره و مثلا وارد عرصه ی مرغانگی(ببخشید شایدم مردانگی) بشه.اتفاقای جالبی می افته.مثلا شازداماد ممکن خیلی چیزا داشته باشه.چی؟خب میگم.مثلا ماشین،مغازه در بهترین موقعیت،خونه اونم دوتا،زمین،تیشرت بنفش طرح دار،ساعت صفحه بزرگ پس زمینه سفید خوشگل،تحصیلات،موهای بلوند،دستهای هنرمند آیینه کار،گیرنده دیجیتال تازه اونم با دوتا کنترل(میدونم باور کردنش سخته :) ) و خیلی چیزای دیگه.البته توی این دنیا قرار نیست هیچ چیز کامل باشه و این قانون طبیعته.باز هم مثلا چه ایرادی داره ماشین عروس ما باری باشه،مغازه برا پدر باشه،خونه هم همچنین،تیشرت سگ خور شده ی پسردایی باشه،ساعت مارک تقلبی و فیک سواچ باشه،تحصیلات دیپلم باشه،موها کمی جلوش رفته باشه،هنر به یه جای بد رفته باشه،کنترل تلویزیون جریان دار باشه.ها کاکو از اون جریانای تو پریز.
حالا که خوب نگاه می کنم داشته ها هم زیاد مهم نیستن. :)
از شازداماد می گفتم.ایشان تمام زورشان را میزنن.خیلی ها.باورتان نمیشه میتونین بیایید پشت در اتاقک کوچک کنج حیاط نظاره گر باشید.اما خب جای این زورها یحتمل اینجا نبایست می بود.بله.در ادامه ی تلاش های این دوست اتفاقای جالب هم می افته.باز هم مثلا مهندسه کامپیوتر که از قضای روزگار کمی تا قسمتی شبیه نامزد محترمه هستن میرن تو فازهای ادب و عرفان و اینجور خزعبلات.شازده احساس خرج میکنه و عرفان تحویل می گیرد.
گرفتین چی شد که؟یکی نیس به این خانوم عروس ما بگه آخه مثلا گوش شیطون کر به شما ها میگن نامزد.به شخص شما میگن دانشجو،اونم دانشجوی مهندسی.میگن فرهنگی،میگن فهیم.
چی بگم من.کم کم داره حرصم میگیره.
از اون سمت این دوران نامزدنگ هیچ بخاری ما ندیدیم.اما شازده هم چندان بی تقصیر نیست.شازده شده سیاه باز مجلس.شازده هی زمین و به زمان می بافه و همه ی آبها رو گل آلود میکنه که ماهی بی تقصیری بگیره.که بگه اون موردی نداره.اما جوراب کنار تلویزیون،کارتن خرمای وسط اتاق،چشمای ورقلمبیده،رختخواب نیمه پهن همه ی این حرف من رو شاید تایید کنن که شازده از ناامیدی دیگه هیچ تلاشی نمیکنه.
من به شخصه خیلی چیزهایی که جوونای ما با اون روبرو هستن رو قبول دارم.من میدونم تقریبا اکثر والدین سنتی فکر میکنن،درک نمی کنن،بیشتر سنگ جلو پا هستن و خیلی وقتها ترسو میشن.اما اگه ماها بخوایم با امید به اونا شروع کنیم کلاهمون پس معرکه ست.میشم یه از همه ناراضی که شبا توی تنهایی هامون روی بالشتمون بیشتر از همه ی دنیا خودمون رو محکوم میکنیم.محکوم به کم کاری.
و این داستان ادامه دارد . . .



یکشنبه 11 خرداد 1393

بنا به قولی که به خودمان داده بودیم و پیرو هماهنگی های صورت گرفته با دوستان خاص و غیرخاص و با توجه به اتمام یه کاری که برخی در جریان بودند ، بنده از همین تربیون اعلام می دارم که:
از راه دور اومدم چه پر غرور اومدم
فقط مونده هماهنگی های لازم با اوس کریم و گرفتن مکان و شغل مورد نظر.بنده مجدد از همین تریبون از تمامی افرادی که هی با خودشون و خودمون و اوس کریم و غیره رایزنی کردند تا ما بتونیم این شاخ غول را با موفقیت بشکونیم تشکر و قدردانی می شود.
و جدای از هرگونه مزاح امید که بتونم هماره پاسخگوی این همه حمایت شما خوبان باشم.

برچسب‌ها: اتمام، بازگشت، شادی، موفقیت


پنج‌شنبه 8 خرداد 1393
بعضی چیزهای زندگی شاید تعبیرش شود درد.شاید بیشترش آن بغض مسخره ی بزرگسالی را هی یادت می آورد.هی می گوید که چه چیزهایی همیشه آرزو می مانند.
اما باز این منم که هی تابلو نگاهم را بد جایی کاشته ام.
توی زندگی،میون همان بعضی چیزها اگر کمی خدا را ببینم بغض هایم بچه گانه تر می شود.تحمل خیلی چیزها راحت تر می شود.
می شوم همان کودک ده ساله ی جنگل های گیلانی که هنوز فرصت دیدارش را نداشته ام.

پی نوشت:
- خدایا شکر برای اسم هایی که توی صفحه دوم شناسنامه ام زندگی شده اند.



سه‌شنبه 6 خرداد 1393
با سلام خدمت خوانندگان نداشته ی گل.
بالاخره تموم شد.اون چند ماه لعنتی رو میگم.همونی که هی میگفتم جاییه که از اینترنت و این چیزا خبری نیست.
و اما بعد :) . . ..
جاتون سبز هفته ی قبل رفتیم مشهد رضا.حسابی ها بود.خواستم فقط اونی نباشم که زمانی که دستش زیر سنگه دعاگو باشه.گفتم بی انصافیه که ندونم چه کس هایی بودن که دستگیرم بودن.
از تمام اونایی که میشناسم و یا حتی نمیشناسم و توی این مدت دعاگو و گاهی نگرانم بودند ممنونم.
خب همینا.
بازم میام.http://www.blogsky.com/saansiz/post/new

برچسب‌ها: بازگشت، زندگی