پنج‌شنبه 15 خرداد 1393
گفتم اینبار از شروع بگم بهتره.از اون اولای زندگی.از دوران نامزدنگ و دردسرهای آن.
توجه:این پست به سفارش یکی از دلسوختگان نامزدنگ تهیه و انتشار یافته است. :)
گاهی عمو روزگار گل که معرف حضورتون باید باشه یه کم …بازیش میگیره و کمی با آدماش میاد که شوخی کنه.حالا این وسط ممکنه اون آدم ننه مرده یکی باشه که داره هی زور میزنه که یه عروسی ای چیزی بگیره و مثلا وارد عرصه ی مرغانگی(ببخشید شایدم مردانگی) بشه.اتفاقای جالبی می افته.مثلا شازداماد ممکن خیلی چیزا داشته باشه.چی؟خب میگم.مثلا ماشین،مغازه در بهترین موقعیت،خونه اونم دوتا،زمین،تیشرت بنفش طرح دار،ساعت صفحه بزرگ پس زمینه سفید خوشگل،تحصیلات،موهای بلوند،دستهای هنرمند آیینه کار،گیرنده دیجیتال تازه اونم با دوتا کنترل(میدونم باور کردنش سخته :) ) و خیلی چیزای دیگه.البته توی این دنیا قرار نیست هیچ چیز کامل باشه و این قانون طبیعته.باز هم مثلا چه ایرادی داره ماشین عروس ما باری باشه،مغازه برا پدر باشه،خونه هم همچنین،تیشرت سگ خور شده ی پسردایی باشه،ساعت مارک تقلبی و فیک سواچ باشه،تحصیلات دیپلم باشه،موها کمی جلوش رفته باشه،هنر به یه جای بد رفته باشه،کنترل تلویزیون جریان دار باشه.ها کاکو از اون جریانای تو پریز.
حالا که خوب نگاه می کنم داشته ها هم زیاد مهم نیستن. :)
از شازداماد می گفتم.ایشان تمام زورشان را میزنن.خیلی ها.باورتان نمیشه میتونین بیایید پشت در اتاقک کوچک کنج حیاط نظاره گر باشید.اما خب جای این زورها یحتمل اینجا نبایست می بود.بله.در ادامه ی تلاش های این دوست اتفاقای جالب هم می افته.باز هم مثلا مهندسه کامپیوتر که از قضای روزگار کمی تا قسمتی شبیه نامزد محترمه هستن میرن تو فازهای ادب و عرفان و اینجور خزعبلات.شازده احساس خرج میکنه و عرفان تحویل می گیرد.
گرفتین چی شد که؟یکی نیس به این خانوم عروس ما بگه آخه مثلا گوش شیطون کر به شما ها میگن نامزد.به شخص شما میگن دانشجو،اونم دانشجوی مهندسی.میگن فرهنگی،میگن فهیم.
چی بگم من.کم کم داره حرصم میگیره.
از اون سمت این دوران نامزدنگ هیچ بخاری ما ندیدیم.اما شازده هم چندان بی تقصیر نیست.شازده شده سیاه باز مجلس.شازده هی زمین و به زمان می بافه و همه ی آبها رو گل آلود میکنه که ماهی بی تقصیری بگیره.که بگه اون موردی نداره.اما جوراب کنار تلویزیون،کارتن خرمای وسط اتاق،چشمای ورقلمبیده،رختخواب نیمه پهن همه ی این حرف من رو شاید تایید کنن که شازده از ناامیدی دیگه هیچ تلاشی نمیکنه.
من به شخصه خیلی چیزهایی که جوونای ما با اون روبرو هستن رو قبول دارم.من میدونم تقریبا اکثر والدین سنتی فکر میکنن،درک نمی کنن،بیشتر سنگ جلو پا هستن و خیلی وقتها ترسو میشن.اما اگه ماها بخوایم با امید به اونا شروع کنیم کلاهمون پس معرکه ست.میشم یه از همه ناراضی که شبا توی تنهایی هامون روی بالشتمون بیشتر از همه ی دنیا خودمون رو محکوم میکنیم.محکوم به کم کاری.
و این داستان ادامه دارد . . .