جمعه 30 خرداد 1393
پیرمرد رفت تا به خیالش قالی آرزوهایش را تاقچه کند کنار آن همه چیزی که همیشه آرزو ماند.
کاش من هم رفته بودم.
اینجا همه چیزش خالی است.
آدم هایش بیشتر تنت را می خواهند.
زنگ تفریحشان را دوست دارند و هی از تو این توقع که برایشان دلقک سیرک زندگی باشی.
پیرمرد رفت.با آن چشم هایی که دیگر سوی دیدن سوخته دلی های اطرافش را نداشت.
پیرمرد رفت تا شاید نوه ی دلبندش سوار پراید بابایی شود و یارانه ی ۹۰ هزار تومانی اش را به جیب بزند و بگوید من مرد هستم.من یک کارمند نمونه ی مرد هستم.رفت تا توی مجلس های شبانه اش هی پز بدهند که دستگیر روزهای بی کس اش حسن بود.نورچشم های نداشته اش حسن بود.
رفت تا درآمد کارمندهای ما ۴۵ هزار تومنی بیشتر باشد.
رفت تا دیگر یادش نیاید که مردها عورت زنانه زده اند و هی شرف می فروشند.
تا نبیند امثال ماها حرف های محرمیت را می گذاریم برای مجالس نورچشمی ها و فیلترشکن و پورن استارها را برای اتاق خواب هایمان.
رفت تا نبیند که همه سرخاب زندگی را هی هم میزنند تا بیشتر رنگ بگیرد.
پیرمرد با آن چشم های کم سویش با آن عصای خشکیده از درختی هی رفت و رفت و رفت تا همه چیزش شود شعر شهریار بر سنگ قبر سنگینش.
دلم برایش تنگ می شود.
دعا کن مرد باشم.

برچسب‌ها: مرگ، پیرمرد