دوشنبه 30 تیر 1393
بنده هیچ رقم آدم نخواهم شد.اینرا خود نمی گویم.آمار و ارقام هم نمی گویند.آخر خودتان نیک می دانید که در شهر ما آمار را باید قاب گرفت و چسباند ته مستراح. :)

به قول آقای همساده از سکنات و وجنات بنده مشخص است که آدم نخواهم شد.کلا به نوعی تابلویی است در حد مونالیزا.
بنده با همه ی حماقت های روزانه که هی تلاشمان این است که چاشنی منطق هم داشته باشند،گاهی یادم میرود خدای بالای سری چه چیزهایی را بخشیده.
یادم میروند که داشته هایی که اکنون هی هزار انگ بهشان می چسبانم و نقد فیلسوف ماآبانه به آنان میزنم آرزوهای چند مدت پیشم بوده اند.
و خیلی دوست دارم بگویم خداوندا برای درآمدم،برای شغلم که بسیار دوستش می دارم،برای گل پسر خندان و خانم دختر چشم بادامی ام،برای خانه ی گرم و کوچکم و برای هزاران داشته ای که هی با غرغرهای بچه گانه ام تلخ کامت می کنمت،.. شکر.

برچسب‌ها: خدا، شکر، من


شنبه 7 تیر 1393
همه اش  هی این پاسخم میشود که اگر این زندگی را هی کشش بدهیم آخرش چه میشود؟
خب به نظر من جر می خورد لابد. 
و اینجاست که می گویم عرض این زندگی را باید بسط داد.همه اش این شده که به هر قیمتی زندگی کنیم.حتی به قیمت جر خوردنمان.و خیلی وقتهاست که یادمان میرود برای چه زنده ایم.اینجاست که هی کورکورانه رنگ بد بینی را بر میداریم هی گند می زنیم به زندگی،به داشته ها،به افکارمان و شروع می کنیم به سیاه نامه نوشتن.
و آرام خدا میان زندگی میرود آن پشت ها.خدا میرود و تنهایی اطرافمان بزرگتر میشود.هی متوسل می شویم به آدم ها،به همه ی آن ناکس هایی که حالا شده کس.
و هی تنهاتریم.
خدایا توکل را یادم بده. :)

برچسب‌ها: توکل، خدا