چهارشنبه 30 مهر 1393

حیفم اومد امشب که دارم این وبلاگ رو تر و تمیزش میکنم از صدای نم نم بارونش نگم.

رنگ بندی حاشیه ی بنر با حاشیه محتوا هنوز با هم ست نیست.

خوابم میاد.میذارمش برا فردا شب.

من برم مسواک بزنم.

:)

برچسب‌ها: پاییز، باران، وبلاگ


یکشنبه 13 مهر 1393
پسر اینروزها از همیشه غریبه تر شدی.روزهای مزخرفیه و تو مزخرفتر از همیشه.
ازت ناامیدم.
میترسم فردات بشه یکی.از اون هزاران نفری که فقط بلدن حق مردم رو بخورن.
نمیدونم کجای زندگی رو کج رفتم که ایمروزها اینقد زجرم میدی.
خالی ام.یه خالی ناامید.

برچسب‌ها: امیرانه، ناامید، پوچ


سه‌شنبه 8 مهر 1393
پسر تو یادت نمیاد و منم فکر نکنم بعد ها هم فرصت دیدنش رو داشته باشی.
تو یادت نمیاد.تو نمیدونی پسر پاییز که میشد اینجا پر میشد از کلاغ ها.همون بالای خونه.همونجایی که الان هرچی نگاه میکنی فقط یه دیوار بزرگه.
تو یادت نمیاد.پاییز اینجا پر میشد از سنجاقک هایی که اونقدر شاد به نظر می رسیدن که تو باورت نمیشد فقط چند روز عمر میکنن.
هی پسر.تو طعم گس خرمالو و انارهای باغ شیرزاد رو نچشیدی.
مراسم درو ذرت با او ماشین های سبز.همش من میرفتم او کنار.می رفتم ردیف ذرت ها و هی تماشا میکردم.
هر خونه پر میشد از بوی رب گوجه.اجاقهای هیزمی و اون دیگ بزرگ روش و ناخنک زدن ما بچه ها به سس در حال طبخ.
همین الانی که دارم مینویسم خیلی از هم سن و سالهام یادشون نیست.
پسرم تو سعی کن یاد بگیری تا لازم نباشم یادت بمونه.همه تلاشم برا این یادگیری اینه که مثل آدم های اون موقع دوست داشته باشی.مثل اون آدم ها صبر کنی.شاکر باشی.ساده ببینی.صاف باشی و زلال.
پسر دنیای الان تو پر شده از رنگ.اما دنیای دو کاناله ی سیاه و سفید ماها پر بود از چیزی که امروز میگن خوشبختی.
پاییز همیشه برام قداست داشت.با اون غروب های دلگیرش.با اذان موذن زاده.با شب هایی که هی بیشتر فرصت بود برا شب نشینی کنار علاالدین نفتی.
شبهاش با اون گلیم مادرم.
پاییزت مبارک پسرم.