یکشنبه 25 آبان 1393

امروز فاطیمای من یکسال است که شده برکت سفره ی زندگی من و هی جور بودن ما چند نفر را میکشد.

قمار عجیبی است زندگی!!

اگر اعتمادت به او باشد از یک دست که بدهی از هزار دست خواهی گرفت.

پ.ن:

- خدایا شکر.

برچسب‌ها: فاطیما، تولد، عصمت، برکت، روزی


یکشنبه 25 آبان 1393

دلم برای سادگی هایم تنگ شده!برای پاییز هایی که شب هایش شده بود ذوق زندگی برایم تا بنشینم کنار آن علاالدین نفتی و داستان های مادرم را هی به تکرار گوش کنم.یادش بخیر.آنروزها اتاق بزرگ خانه کاشی نبود.بیشتر شبیه حیاط خلوت خانه بود.یادمه آخرهای همان اتاق یک اجاق کوچک درست کرده بودیم.همیشه از خاکش بدم میامد.پر بود از پر و پشم و مو.اما دارهای قالی مادر شده بود فیلم آخر شب من.نمیدانم چه مرگی دارم که همان موقع ها هم کم خواب بودم.شعار همیشگی ام هم این بود که من بیشتر از شما زندگی می کنم.حیف که دیگر داستان های مادرم را نه من یادم است و نه خودش.و من دلم خیلی تنگ است.تنگ همان شب هایی که هی دلهره ی این را داشتم که قهرمان داستان های مادر چیزیش نشود.خوش به حالم بود.مادر پاهایش درد نداشت.کمتر دلهره و ترس داشت.پاییز آنروزهای من همه اش می رسید به خرمالو و انار.خیلی چیزها بود که نداشتم.یکی اش همین دورنگی های الانم،همین نفسهای محتاطانه ام.

خسته ام.خوابم می آید.....

برچسب‌ها: پاییز، خواب، خسته، بچه پی


جمعه 23 آبان 1393

یه رئیس باحال داریم که همیشه میگه:"بچه ها من امروز قول دادم فحش ندم"

منم الان میخام همون جمله ی رییس رو تکرار کنم.اما مگه این همراه اول با اون بی ناموس بازی هاش میذاره آدم دهنش بسته باشه.

سه تا دکل ایرانسل حلقه مون کردن اون وقت نزدیک دکل همراه اول 30 کیلومتر اونورتره!

پ.ن:
- هرکاری کردم نتونستم پیامک گوگل رو برا رجیستر شدن دریافت کنم.
برچسب‌ها: همراه اول، ایرانسل، فحش


یکشنبه 18 آبان 1393

امروز برای اولین بار توی عمرم یکی بهم گفت حیف نون.

مثل همه ی اون چیزایی که هی میچسبوندم بهم و هی من میدویدم تا ثابت کنم اون نیستم،این بار هم میدوم.

اونقدر میدوم تا بهش بفهمونم حیف نون خودشه،باباشه،هفت جد و آبادشه.

من باید بدوم.

برچسب‌ها: حیف نون، عزت نفس


جمعه 16 آبان 1393

همیشه همین حرف های تکراری بوده.

همیشه.از همون اولای همه چیز.

همیشه همین ترس از مردنت.

اینکه دست تو تنگه.تنگ بودن دست تو رو الان همه فهمیدن.

عزت نفست کجا رفت پس مرد؟

لای همان کفش های آباده ای که توی اون دبیرستان ابوذر بالشت خوابت بود؟

همیشه داشتنت سخت بود و گاهی نبودنت حتی آرزو.

حیف.هر چه بزرگ شدیم تو کوچکتر شدی.

خسته م.

برچسب‌ها: خسته، روزنوشت، ترس، مرگ


چهارشنبه 14 آبان 1393

همه ی درس امروز من این باشد که یاد داشته باشم اصراف نکنم.

سرانه ی مصرف خنده هایم،حرف هایم و نگاه هایم را بدانم.


پ.ن:

- خدایا یارم باش تا محتاج جز تویی نباشم و کنارم باش تا ترسوی کوته دیده گی هایم نباشم.

- خدایا نفس بی عزت،بی تن بودنش بهتر است.به تو توکل می کنم.



سه‌شنبه 13 آبان 1393

عاشورای حسین(ع) بود امروز.نمی دونم کجای راه رو باز دارم کج میرم.و من خوب میدونم که همه خوب اون باسن های توی ساپورت رو توی این مجلس عزای پسر زهرا(س) دیدن.

با دیدنش کاری ندارم اما با دوباره دیدنش چرا.با اینکه مغز کثیف من همه ی اونا رو برداشته گذاشته روی سرش و هی حلوا حلوا میکنه متنفرم.

گاهی هم شکر میکنم.شکر که خیلی ها بودن که دلم می خواست،چشام می چرخید اما باز برنگشتم.

دارم تمام تلاشم رو میکنم تا صاف باشم.صادق.راستگو.حداقلش اینجا.با خودم.تا یاد بگیرم بزرگ شم.

دارم تمام سعی خودم رو میکنم تا هی به این و اون برچسب نزنم.اول خودم.

سادگی صفایی دارد که هیچ ساپورتی نمی تونه لعابش باشه.

پ.ن:

 - خداوندا دلم رو،خودم رو و زندگیم رو به تو میسپارم.

 - سادگی ام آرزوست.