دوشنبه 29 دی 1393
خانم میم چشم و ابروش طاق بود. دختر فهمیده و تحصیل کرده ای بود و توی یک شرکت بزرگ کار می کرد. خانوم میم فقط یک مشکل کوچک داشت و همه ی عمر با  اضافه وزنش مشکل داشت. از وقتی که یادم میاد  خانوم میم همیشه رژیم داشت. انواع قرص های ضد اشتها و طب سوزنی و کمربند های لاغری را امتحان کرده بود، اما هیچ کدوم افاقه نمی کرد. برعکس هر کدوم از رژیم هاش که تمام می شد ظرف چند هفته چند کیلو هم به وزن سابقش اضافه می شد. این شده بود که کم کم خانم میم شکل یک دایره گردالی شده بود و  خوب مسلم است که از این وضع عذاب می کشید.

راستش ما هیچ کدوم هیچ وقت خانم میم را در حال پرخوری ندیدیم. خودش معتقد بود که از اونهاست که آب هم می خورد چاق می شوند .ما هم سرمان را تکان می دادیم.تا اینکه اون شب اتفاق عجیبی افتاد. من و خانم میم با هم رفته بودیم ماموریت و  یک اطاق گرفتیم. شب برای شام رفتیم بیرون و غذای مفصلی خوردیم. حوالی ساعت 11 برگشتیم.کمی از این در و آن در گفتیم و چون راه زیادی اومده بودیم و به شدت خسته بودیم با شکمهای پر از پلو و جوجه کباب و نوشابه سرمان را گذاشتیم روی بالش و بیهوش شدیم. صبح بلند شدیم و رفتیم تسویه حساب کنیم. خدمه هتل  پرسید که ایا ما از یخچال  چیزی برداشتیم و خانوم میم کمی این پا آن پا کرد و گفت بله. من با تعجب نگاهش کردم، ما فرصتی برای این کار نداشتیم و قرارمان هم نبود که به آت و آشغال های توی بوفه  که همیشه دولا پهنا حساب می کنند دست بزنیم. خانوم میم دستپاچه گفت : دیشب قند خونم افتاد پایین مجبور شدم یک چیزی بخورم … وقتی خدمه هتل در یخچال را باز کرد توی یخچال تقریبا هیچ چیزی باقی نمانده بود.هر شش تا  شکلات مارس و کیت کت ها خورده شده بود ، دو بسته پسته هم همین طور، چپیپس نصفه مانده بود، دو تا کوکا کولا شیشه ای کوچک و دو تا فانتای قوطی هم خالی شده بود و همه ی اینها در فاصله ی 12 شب تا 6 صبح اتفاق افتاده بود.البته در نظر بگیرید که ما شام مفصلی هم خورده بودیم.

تمام راه برگشت در سکوت گذشت. خانوم میم به من گفت که پول خوراکی ها را خودش حساب می کند و لازم نیست من انقدر بد عنقی کنم و رنجیده خاطر  رویش را برگرداند سمت پنجره. من البته  آدم خسیسی هستم ولی راستش در آن لحظه  به پول فکر نمی کردم.بیشتر به این فکر می کردم خانوم میم چطور همه ی این سالها همه ی ما و من جمله خودش را فریب داده است. مدام این صحنه پیش چشمم میامد که نصف شب در تاریکی کورمال کورمال رفته سر یخچال و همونجا نشسته روی زمین و هول هولکی و با ولع دونه دونه هر چیزی که میشه خورد رو خورده. نمی تونستم تصور کنم که آیا لذت هم برده یا نه. فکر هم نمی کنم گرسنه اش بوده ، چیزی که از همه بیشتر ترسناک بود این است که فکر می کنم این کار را در حالتی از خلسه کرده ، جوری که حتی خودش هم یادش نمی آید دقیقا چه اتفاقی افتاده . همونجور که  این کار را احتمالا هرشب می کند  و بعد فکر می کند که حتی آب هم می خورد چاق می شود.

اما چرا خانوم میم این کار را با خودش می کرد؟ چرا روزها تلاش می کرد که لاغر شود و شبها هر چه رشته بود را پنبه می کرد؟ آیا خانوم میم دوست نداشت خوش اندام باشد؟ آیا  نمی دانست که اگر مثل  جارو برقی هر چه در یخچال هست راببلعد قد بشکه خواهد شد؟ آیا  با خودش سر لج داشت یا ما را مسخره کرده بود؟ من نمی دانم. فکر می کنم همه ی ما یک شکاف کوچک در ذهنمان داریم.این شکاف بین علم و عمل می افتد و باعث می شود که ما کارهایی را انجام بدهیم که نمی خواهیم انجام بدهیم. شبهای امتحان به جای درس خواندن وقت کشی کنیم ، سیگار بکشیم، وارد روابط نا درست و دردناک شویم  و به جای آب هویج عرق سگی بخوریم در حالیکه  می دانیم که مسلما آب هویج برای سلامتی ما مفید تر است.قضیه این نیست که ما نمی دانیم ، قضیه این نیست که ما نمی خواهیم ،انگار پایمان می لغزد و می افتیم توی شکاف. شاید این شکاف چرخشی است در شعور، یا  هیولایی که ما را بر علیه خودمان می شوراند ،شاید ناخود آگاه ماست یا نفس اماره، نمی دانم. آنقدر می دانم  که روان آدمی بسیار بسیار پیچیده تر از آن است که بتوان رو به خانم میم کرد و به سادگی گفت:» کمتر بخور، بیشتر ورزش کن ،مطمئنا وزن کم خواهی کرد».


جمعه 19 دی 1393

ممول!لقب و عنوان جدیدی است که فاطیما خانم بدان خوانده می شود.البته اینروزها.و بیشترش به خاطر آن کلاه دم دار قرمز زمستانی اش است و صد البته جثه ریز و کوچکش.اینروزها به محض باز شدن درب لپ تاپ روی قالی وسط اتاق ممول کوچولو می آید و دقیق مثل من دراز می کشد رو به صفحه ی مانیتور و با پاهایش هی بازی می کند و از من تشویق می خواهد.پس از قدری تحمل این ژست طاقتش تاب می شود و می افتد به جان این کیبورد ننه مرده ی من.

روزهای خوبی است.خدا را شکر.


پی نوشت:

- تصویر اضافه شد :)

برچسب‌ها: ممول، فاطیما


شنبه 6 دی 1393

خیلی دلم میخاست الان این چیزهای همیشگی را هی اینجا نوشخوار نکنم.هی مثل زن های چند پاره از خودم از زندگی و از خیلی چیزها ننالم.خیلی دلم میخاست مردانه تر آپدیت وبلاگ بزنم.مردانه تر حرف زده باشم و مردانه تر زیسته باشم.خیلی دلم میخاست الان از قدم های نخستین فاطیما بنویسم.از ادا اطوارهای طوطی وارش،از دراز کشیدن های پشت لپ تاپش.دلم میخاست از پسرک چموش فحش گوی خودم بنویسم.بنویسم که استاد منکرات است.بنویسم که خیلی میفهمد.دلش مثل خودش بزرگ است.درد را خوب می تواند هجی کند و سعی میکند با آن لهجه ی کودکانه اش مرحمی باشد بر آن.دلم میخواست از مسواک،از نماز،از تمیزی سوکت های استریج،...

...از کدهای دوست داشتنیphp،از درامد حلال،از خوشبختی های کوچکم و از خیلی بیشتر های دیگر بگویم.همان خیلی هایی که زندگیم را می سازند.اما خراب شد.امشبم خراب شد.شب را که چیزیش نمیشود!!!بهتر است بگویم امشب باز خودم خراب شدم.خراب همه ی آن سفیدی هایی که گندیده اند.همان چیزهایی که هزار هزار هزار بار هی نوشته ام و هی نوشته ام و هی نوشته ام.کاش خسته بودم.ناامیدم.مثل کودکی که چادر مادرش بین دستهایش گم شده.ناامیدم.دعایم کنید.

برچسب‌ها: زندگی، امید، باختن، تکرار