پنج‌شنبه 22 مرداد 1394

بازم طراز انسانیتم زیر تمام خط هاست.

پی نوشت:

 - گور بابای الهیات و مذهب.

 - گور بابای وجدان کاری و وجدان بیکاری.

 - گور بابای اینجا

برچسب‌ها: آدمیت، زندگی، کار


چهارشنبه 21 مرداد 1394

حق با ریک بود...

برچسب‌ها: کازابلانکا، کافه، ریک


دوشنبه 12 مرداد 1394

باید بپذیرم که خیلی چیزها هستن.

بپذیرم که انسان ها نیاز دارند کودکی کنند،عاشقی کنند و سکس داشته باشند.

باید عصمت را جور دیگر تعرف کنم.

پی نوشت:

 - wild 2014

برچسب‌ها: زندگی، عاشقی، سکس، wild، wild 2014


پنج‌شنبه 8 مرداد 1394

سلام خدا.شاید این دومین نامه ای باشه که میان عمر نه ساله این وبلاگ برایتان می نگارم.

خداوندا در تمام زیستنم قصدم تعالی بود.رشد بود.و خود بهتر می دانی درد های  این دلم بی ظرفیتم را.

خدایا امروز حرفهایی از یکی شنیدم که سراسر درد بود.امروز اشک هایی رو از یه مرد دیدم که همه ی وجودم رو می برد زیر یه علامت سوال به بزرگی نادانی هام.

خدایا من خوب میدانم ظرفیت،سلامت و صلاحیت قضاوتت را ندارم.اما تو را به بزرگی خودت سوگند قدرت درکم ده.بینایم کن.صبرم بخش.

خداوندا من حکمت داستانهایی را که هر روز می شنونم نمی دانم.تو بینشم ده.


پی نوشت:

- وَإِنْ أَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِکِینَ اسْتَجَارَکَ فَأَجِرْهُ حَتَّى یَسْمَعَ کَلاَمَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَّ یَعْلَمُونَ

   و اگر یکی از مشرکان به تو پناه آورد (که از دین آگاه شود) بدو پناه ده تا کلام خدا بشنود و پس از شنیدن سخن خدا او را به مأمن و منزلش برسان، زیرا که این مشرکان مردمی نادانند.

سوره توبه،آیه 6

برچسب‌ها: خدا، قضاوت، من


سه‌شنبه 6 مرداد 1394

عقیل رفت.انگار که اصلا سالهاست که نبوده.عقیل رفت با دو تا دختری که الان یتیم اند.رفت تا آب کثیف حاجی های محل را رصد کند.

عقیل رفت.مثل تمام آن سال هایی که اصلا نبود.همان سالهایی که فقط زجر کشید.خسته شد.دیه داد.کار کرد.

دیگه هم نیمکتی من توی آن کلاس های تنگ اینجا نیست.با آن صورت کشیده و لاغرش.با آن غریبی چشمهایش.

.

.

.

از تو دلگیرم خدا.

برچسب‌ها: عقیل، من، نیمکت_بچه گی


جمعه 2 مرداد 1394

گاهی وقتها دچار چنان ساده گی هایی می شویم که حتا تصور آن حماقت هم دشوار است.گاهی وقت ها روی خودمان قیمت می گذاریم.من می شوم یک پژو 206.همین.

من خط ورود ممنوع آنطرف بولوار را راحت می تازم.من یادم می رود آمده ام تا شاد باشیم،تا بخندیم تا تنفس سحری به آن خاک نم خورده داشته باشیم.

همه اش را فراموشم می  شود.

گوش به لب های همان مجری مزخرفی می سپارم تا با تمام تنفری که از لحنش،از کلماتش،از واژگان محدود و به شدت تکراری اش دارم،شاید شماره ای که می چیند من باشم.

برای امروزم متاسفم.

برچسب‌ها: ورزش، همگانی، شبکه، سه، پژو، 206