سه‌شنبه 6 مرداد 1394

عقیل رفت.انگار که اصلا سالهاست که نبوده.عقیل رفت با دو تا دختری که الان یتیم اند.رفت تا آب کثیف حاجی های محل را رصد کند.

عقیل رفت.مثل تمام آن سال هایی که اصلا نبود.همان سالهایی که فقط زجر کشید.خسته شد.دیه داد.کار کرد.

دیگه هم نیمکتی من توی آن کلاس های تنگ اینجا نیست.با آن صورت کشیده و لاغرش.با آن غریبی چشمهایش.

.

.

.

از تو دلگیرم خدا.

برچسب‌ها: عقیل، من، نیمکت_بچه گی