چهارشنبه 27 آبان 1394
سلام پسرم.فکر کنم مدت زیادی باشد که اینجا برایت هیچ ننوشته ام.اینروزها کمی فکر مشغولی های زندگی بیشتر شده.تو نگران هیچ چیزش نباش.حلش می کنیم.خواستم از خیلی چیزها برایت بگویم.خواستم شاید تو مثل امروز من نباشی.شاید تو کمتر برنجی.پسرم گاهی زندگی بخش هایی از خودش را نشانمان می دهد که من و تو آنقدر ها فهم هضم کردنش را نداریم.همین روزهایی که دارم اینجا را برای تو می نویسم یکی را داریم که بی شرف است.بی ناموس است.یک نفر را دیده ام که تجاوز و سکس را هنر،افتخار و مردانگی میداند.همان یک نفر به خودش اجازه تجاوز به یک زن روسپی را می دهد.به یک زن شاید بیمار جنسی و هی مستند می کند لحظه های زیبای حیوانی خودش و یا خودمان را.و هی داد می زند هی فلانی این زن توست.این زن توست که زیر پای من خوابیده.میدانی پسرم،بی شرفی دارد از سر و کول این ملت بالا می رود.تقصیری هم ندارند.وقتی من نان تو را آلوده به حق ضایع شده ی کسی کنم،وقتی برای خودم،برای شخصیتم قیمت گذاشته باشم آخرش نان خور من می شود همانی که وصفش بود.پسرم اینکه مردم خیلی چیزهایشان را هی می شمارن و هی پز بزرگی می دهند تو را گول نزند.بزرگی تو شرف توست،حیای توست،عصمت توست.اینکه هر هرزه ای که خودش را اپن سورس روبروی تو بگذارد و تو عنان از کف داده و توی دلت ذوق خنکی کنی...نه ! اینجاست که من فکر میکنم یک جای کار دارد می لنگد.اینجاست که نمی شود فهمید تو روسپی هستی یا او.شاید او برای نان شبی اینگونه ناموس و عصمت ارزان می فروشد.تو اما برای چه؟!!چیز پیچیده ای نیست پسر.ما همه انسانیم.تو می توانی با هر زنی باشی.این را من پدر به توی می گویم.تو این اجازه را داری تا هر جای رابطه که دوست داری ادامه دهی.اما تنها بدان شرط که هر لحظه ای که زنی عشوه می فروشد،دندان های مرتبش را با لبخندهای ملوسانه اش نشانت میدهد به این فکر کنی که آیا اگر یکی مثل خودت همین الان با ناموس تو این رابطه را داشت تو راضی بودی!!فقط همین.چیز سختی نیست.من نمی گویم معصوم بوده ام.اما پسرم به شرفم قسم در تمام زندگی ام تلاشم این بوده که هیچ عشوه ای را که به نام من نیست صاحب نباشم.نه اینکه نتوانستم،نخواستم.این نخواستن توست که انسانترت می کند.خواسته ها تمامی ندارند.تو سعی کن نخواستن را بیاموزی.دنیای مسخره ای داریم.برای اینکه چیزی را داشته باشی کافی است که نخواهیش.همین.پسرم!دوست دارم وقتی اینجا را می خوانی و می فهمی افتخار من باشی.باور کن گاهی برای بی ناموسی های خیلی ها گریه می کنم.آل یاسین را تا آخر باز می کنم.سوار همان ماشین پربرکتمان،و او می رود و من هستم و گوش هایم و صدای فرهمند آزاد و اشک هایم.اشکهایی که برای فیلم های پورن میریزم.برای بکارت هایی که دیگر نیست.برای شرافتی که شد چند قطره آب و پاشید روی تنی.اینروزها دارم گریه کردن را تمرین میکنم.مرد باش پسرم.یک مرد با شرف.
پی نوشت:
 -  راستی نمی خواهم با خواندن این پست این برداشت را از من داشته باشی که از این آخوند زاده های ریشو هستم.نه پسرم.منم شادمهر را با صدای بلند و گاهی توام با سرعت زیاد گوش می دم.منم اسانس کول واتر می زنم و صورتم صاف است.اما دلم را هم می خواهم صاف باشد.


چهارشنبه 27 آبان 1394

این بار اگر زن زیبارویی را دیدید، هوس را زنده به گور کنید!

و خدا را شکر کنید برای خلق این زیبایی...!

زیر باران اگر دختری را سوار کردید، جای شماره به او امنیت بدهید!

او را به مقصد مورد نظرش برسانید!

نه مقصود مورد نظرتان!

هنگام ورود به هر مکانی با لبخند بگویید: اول شما!

در تاکسی، خودتان را به در بچسبانید! نه به او… !

بگذارید زن ایرانی وقتی مرد ایرانی را در کوچه ای خلوت می بیند، احساس امنیت کند نه ترس!

بیایید فارغ از جنسیت، کمی مرد باشید!

ای دهقان فداکار! تو در روزگاری بزرگ شدی که مردی برهنه شد تا زنان و کودکان زنده بمانند! اما من در روزگاری نفس می کشم که زنی برهنه می شود تا کودکش از گرسنگی نمیرد!

در سرزمین من هیچ کوچه ای به نام هیچ زنی نیست… ! و هیچ خیابانی...! بن بست ها اما… فقط زنها را می شناسند انگار...!

اینجا نام هیچ بیمارستانی… مریم نیست! تخت های بیمارستانها اما… پر از مریم های درد کشیده است! … که هیچکدام… مسیح را آبستن نیستند!


.: سیمین ﺩﺍﻧﺸﻮﺭ



دوشنبه 25 آبان 1394


تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست میدارم

تو را به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای  خاطر نخستین گل‌ها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم


.: عاشقانه های پل الوار




شنبه 23 آبان 1394
نمیدونم کی دلت خوب حال میاد؟کی سیر میشی؟ از گشنگی هامون.بی خانه گی هامون،بی سفره ای ،بی کسی ,ها،ناآرامی ها و همه زجری که شب و روز دچارش هستم؟کاش پسر نبود.متنفرم ازش.و بیشتر خسته.
برچسب‌ها: زجرنامه، نفرت، سگ_دو


شنبه 23 آبان 1394

فرانسه ی عاشق هم گریه کرد.

پی نوشت:
 -  شاید الان بدونن عاشقی توی غبار عراق و سوریه چقدر جرات میخواد و صبر
 -
Je t’aime encore et tu ne le sais pas
Mais mon coeur doit te laisser partir
Pour un meilleur avenir
C’est ta vie que je détruirais
Ce sont mes voeux que je trahirais
En restant auprès de toi
Même si je n’aime que toi
 - نایدا عاشقانه میخواند
 - لحظه به لحظه با حمله مسلحانه در فرانسه


پنج‌شنبه 21 آبان 1394

امروز با خانومی رفتیم خرید برا بچه ها.دختر برا خودش دیگه خانومی شده.پسر اما همیشه کم توقع بوده و ساده پسند.دختر تقریبا سر تا پا نو پوش شد.با یه کلاه پشمی سبز که سه تا گل با تقارن مثلث وار بالای پیشونیش جا خوش کرده.وسط گل ها هم یه مهره کوچیک جا گذاشته شده.یه شال همرنگ کلاه و یه بلوز پشمی سفید و قرمز که تا زیر زانوهاش رو می پوشونه.وسطهاش با دو خط تیره دو نیم شده.نیم بالا قرمز یک دست با یه گل رو سمت چپ سینه و پایین که بیشتر شبیه چین های دامن ه طرح عروسکی پرنده های کمی عصبانی است.دوتا شلوار گرم هم گرفتیم.پسر هم با یه پاییزه قرمز جیغ شیک پوش شد که بیشتر من رو یاد نیمکت منچستر میندازه.با یه حرف بی لاتین بزرگ سمت راست سینه و یه مشت آرم و علائم زیر اون.سمت چپ سینه رسمی تره.یه آرم دوار طلایی رنگ.شلوار گرم های پسر هم جالب هستن.اما خانوم هیچ نخواست.و من خوب میدونم برا مراعات منه.برا اینه که خیلی بیشتر از من می فهمه.برا اینکه نکنه شاید چیزی بگه که من شرمنده شم.و  یادم هست.اصلا اینجا می نویسم تا یادم باشه.یاد روزهایی که هنوز کار نبود.روزایی که هیچ وقت تنهام نذاشت و هی صبر کرد.و خدا را شکر که الان کار هست،و به پاس صبوری های بانو کار خوب هم هست.خودرو هست و خانه نیز کم کم ایشالا.فعلا فونداسیون(پی) رو کامل کردیم.اون دست های چند پست قبل هم در راستای ساخت و ساز خونه زخم شده بود.خانم گل من لیاقتش خیلی هاست.و خوب میداند که تمام آرامش این محیط ناآرام  را از مهربانی هایش می آموزم.

پی نوشت:

 - چیز هایی هست که من و بانو و جوجه ها بی تقصیریم اما زجرمان می دهد.خدایا تو بهتر میدانی اش.



چهارشنبه 20 آبان 1394


وقتی هایی هست که توی زندگی هیچ گـُـهی نمی تونی بخوری.فقط باید مثل بز زل بزنی.

پی نوشت:
 - تف به کلمه ی مادر
- تف به اعتیاد