شنبه 23 آبان 1394

فرانسه ی عاشق هم گریه کرد.

پی نوشت:
 -  شاید الان بدونن عاشقی توی غبار عراق و سوریه چقدر جرات میخواد و صبر
 -
Je t’aime encore et tu ne le sais pas
Mais mon coeur doit te laisser partir
Pour un meilleur avenir
C’est ta vie que je détruirais
Ce sont mes voeux que je trahirais
En restant auprès de toi
Même si je n’aime que toi
 - نایدا عاشقانه میخواند
 - لحظه به لحظه با حمله مسلحانه در فرانسه


شنبه 16 آبان 1394
من: دوستی هم دارید؟
دختر:دوستام هم می تونستن باشن.
من:معذرت.دختر یا پسر؟
مادر دختر:منظورش دوست پسرشه.البته دوست پسر اولیش.
من: . . .

برچسب‌ها: مادر، تربیت، دختر، شرم، من، درک


سه‌شنبه 2 تیر 1394

امروز توی یه دور برگردون به چراغ زدن های دور یه رنو توجه نکردم و سریع دور زدم.موقعی که اون رنو از کنارم داشت رد میشد دوتا خانوم رو دیدم که نفر کنار راننده داره با دستان لطیفشون به من بیلاخ نشون میده.خیلی فکر کردم که چی میشه در جواب گفت اما به این نتیجه رسیدم که حیای یک زن مثل شرف یک مرد می مونه و توی جامعه ای که چنین رفتارهای ساختار شکن فقط بی حیایی رو نشون میده،بحث نتیجه ای جز بی شرفی نخواهد داشت.

وقتی زنی جوهره خودش رو  از دست داده دیگه چیزی نمونده که متذکر شه.

برچسب‌ها: حیا، زن، شرف، مردانگی، رانندگی


پنج‌شنبه 21 اسفند 1393

امشب تب داشت.من و زارا بردیمش بیمارستان.

خدا رو شکر الان خونه ایم و او خوابیده.

برچسب‌ها: فاطیما، بیماری، تب


شنبه 6 دی 1393

خیلی دلم میخاست الان این چیزهای همیشگی را هی اینجا نوشخوار نکنم.هی مثل زن های چند پاره از خودم از زندگی و از خیلی چیزها ننالم.خیلی دلم میخاست مردانه تر آپدیت وبلاگ بزنم.مردانه تر حرف زده باشم و مردانه تر زیسته باشم.خیلی دلم میخاست الان از قدم های نخستین فاطیما بنویسم.از ادا اطوارهای طوطی وارش،از دراز کشیدن های پشت لپ تاپش.دلم میخاست از پسرک چموش فحش گوی خودم بنویسم.بنویسم که استاد منکرات است.بنویسم که خیلی میفهمد.دلش مثل خودش بزرگ است.درد را خوب می تواند هجی کند و سعی میکند با آن لهجه ی کودکانه اش مرحمی باشد بر آن.دلم میخواست از مسواک،از نماز،از تمیزی سوکت های استریج،...

...از کدهای دوست داشتنیphp،از درامد حلال،از خوشبختی های کوچکم و از خیلی بیشتر های دیگر بگویم.همان خیلی هایی که زندگیم را می سازند.اما خراب شد.امشبم خراب شد.شب را که چیزیش نمیشود!!!بهتر است بگویم امشب باز خودم خراب شدم.خراب همه ی آن سفیدی هایی که گندیده اند.همان چیزهایی که هزار هزار هزار بار هی نوشته ام و هی نوشته ام و هی نوشته ام.کاش خسته بودم.ناامیدم.مثل کودکی که چادر مادرش بین دستهایش گم شده.ناامیدم.دعایم کنید.

برچسب‌ها: زندگی، امید، باختن، تکرار


شنبه 15 آذر 1393
و اینم اولین پست من با این سیستم عامل.

برچسب‌ها: لینوکس، ‍‍پست


یکشنبه 9 آذر 1393

یکی از بچه های گل برام زحمت دانلود سه گیگ فایل iso لینوکس رو کشیدن و بنده هم در حال حاضر مشغول آماده سازی سیستم برای نصب dual لینوکس و ویندوز در کنار هم هستم.خیلی دوست دارم پست بعدی رو از لینوکس انتشار بدم.به هر حال سعی میکنم گزارشی از کل کار انجام شده توی یه پست براتون بذارم.

راستی امروز به کل از خودمم و فوتبال این روزهام به هم خورد.من و پسر خاله امشب در حرکتی که به شدت از روی ضعف و باخت شدید صورت پذیرفته بود سالن مسابقه رو بدون حساب دونگ خود ترک نمودیم تا بسوزد فلان جای هر آنکس که نتواند دید.