یکشنبه 4 آبان 1393
سلام زارا

مدت هاست که کنارت ننشته ام تا هی از دردهایم بگویم.مدت هاست که یادم رفته است که بگویمت ممنون.ممنون آن همه صبری که از چشم هایت می بارد.ممنون مهربانی هایت.
مدت هاست که هی یادم می رود بگویم که میفهمم خیلی چیزها میان آن دل مهربانت است که هی می گذاری روی طاقچه نداشته هایت و هی میخندی به داشته های من.
ممنون آن همه صداقتی که خرج بزرگ شدن بچه هایمان میکنی.ممنون که همیشه یادم می اندازی که خدا هست.
و فقط می خواهم بدانی که سعی میکنم قدردان نجابت نگاه های تو باشم.تلاشم این است که لایق حضور آبی ات باشم.
سپاس زارا.



چهارشنبه 28 فروردین 1392

خداوندا ! خود خوب می دانی که همه ی مرد گفتنهایم را مدیونم.

مدیون همان زن هایی که بیشتر از آنکه زن باشند،مادراند.



منبع تصویر:مادر و کودک از Nancy Pratt


پی نوشت:

-ممنون زارا برای این همه صبری که گاهی هم اشک می شود.



یکشنبه 20 اسفند 1391

کجایی زارا؟

دل من بترکد بس که نفهم است.از بس خیلی چیزهایش نیست.

از بس برایت تنگ شده است و تو هی مجبوری خودت را کوچک کنی.



چهارشنبه 9 اسفند 1391

سلام زارا

آخرین حرفهایم با تو را یادم نیست.دیگر هر روزم را می شمارم تا شاید آن گوشی مشکی ام زنگ بخورد و بگوید هی فلانی کوله پشتی ات را جمع کن.این را بگویند و دیگر من از این همه صبر تو خجالت نکشم.تو فکر میکنی من ذره ذره ی آن خون های لعنتی را نمی بینم که مثل اشک می چکانی؟! نمی دانم الان چند صبح است که هیچ از خودم نمی خواهم جز لبخندهای از ته دلت را.

من می خندم زارا.هم می خندم هم می روم.آنقدر تا آن گوشی زنگ بخورد و بگوید بیا.بیا و بدو و بایست و یه چیزی بگیر.

تمام می شود این روزها.

ممنون که همیشه میخندی.