دوشنبه 12 مرداد 1394

باید بپذیرم که خیلی چیزها هستن.

بپذیرم که انسان ها نیاز دارند کودکی کنند،عاشقی کنند و سکس داشته باشند.

باید عصمت را جور دیگر تعرف کنم.

پی نوشت:

 - wild 2014

برچسب‌ها: زندگی، عاشقی، سکس، wild، wild 2014


سه‌شنبه 13 آبان 1393

عاشورای حسین(ع) بود امروز.نمی دونم کجای راه رو باز دارم کج میرم.و من خوب میدونم که همه خوب اون باسن های توی ساپورت رو توی این مجلس عزای پسر زهرا(س) دیدن.

با دیدنش کاری ندارم اما با دوباره دیدنش چرا.با اینکه مغز کثیف من همه ی اونا رو برداشته گذاشته روی سرش و هی حلوا حلوا میکنه متنفرم.

گاهی هم شکر میکنم.شکر که خیلی ها بودن که دلم می خواست،چشام می چرخید اما باز برنگشتم.

دارم تمام تلاشم رو میکنم تا صاف باشم.صادق.راستگو.حداقلش اینجا.با خودم.تا یاد بگیرم بزرگ شم.

دارم تمام سعی خودم رو میکنم تا هی به این و اون برچسب نزنم.اول خودم.

سادگی صفایی دارد که هیچ ساپورتی نمی تونه لعابش باشه.

پ.ن:

 - خداوندا دلم رو،خودم رو و زندگیم رو به تو میسپارم.

 - سادگی ام آرزوست.



جمعه 3 خرداد 1392
امروز یه متن کامل در مورد یه خواننده ی غربی توی یکی از همین وبلاگ ها می خوندم.طرف اونقد حالات روحیش و ارتباطش با اون خواننده رو وصف کرده بود که فکر می کردی دستت انداخته.اما نه.واقعا همه چیز رو از ته دلش گفته بود.می دونین،من خیلی خجالت کشیدم.از خودم.از اینکه یه نفر از یه خواننده یه بت و خدا می سازه و من همین هایی رو که دارم هی خراب می کنم و خراب.
خب شاید بشه بهش گفت یه تلنگر.اینکه خدایی رو که اینقد کنارمه هی یادم میره.
من معذرت.
سلام خدا ؛)



دوشنبه 16 اردیبهشت 1392

وبلاگ نویسی بعضی وقتا هم میشه که از بیکاری نباشه.

میشه که از پر دردی باشه.

از عقده ای بودن باشه.

از کوچیک شدن باشه.

از ذلت باشه.



پنج‌شنبه 12 اردیبهشت 1392

برای خیلی چیزها فقط کافی صبور باشم.

این جوهره و ذاتی که هی ما آدم ها داریم دادش را میزنیم،فکرش را میکنیم،ذوقش را داریم،همه فقط کمی چاشنی واقیعت می خواهد تا همه ی خودش را بیاورد و یک جا خالی کند توی پیاده رو.

آنوقت است که می فهمیم چه گندابی شده درونمان.



چهارشنبه 7 فروردین 1392

آدم ها وقتی رو می شوند که خیلی چیزهایشان را ندارند.

بیشتر از همه وقتی دیگر حیا نباشد.


پی نوشت:

- من هنوز این قصه ی بودن رو به هیچ جا نرسوندم.

- گاهی فکر میکنم من از خیلی ها بی حیاترم.



جمعه 25 اسفند 1391

میون تموم اون وقتهایی که رنجشی نصیبم شده،همه چیز رو بردم زیر یه علامت سوال گنده.اونقدر گنده که خودمم زیرش جا شدم.میشم عروسک خیمه شب بازی برا چیزایی که میبینم.

اینکه خیلی از همون وقتها دنبال اینی هستیم که همه چیز رو خراب کنیم اونقدرها هم خوب نیست.این یعنی اینکه من ضعیفم.من حتی تاب ندارم بشنوم.و برا ارضای خودمون هی خودمون رو میخایم بزرگ کنیم،خاص کنیم.بگیم که هستیم.

اما وقتی هستی دیگه لزومی نداره که جار بزنی.


پی نوشت:

- خداوندا ببخش که کوتاهترین دیواری هستی که فکرهای کوتوله ی من بهش میرسه،تا هی بکوبمش تا خودم رو ارضا کنم به بزرگی.