درست آمده اید،اینجا همان وبلاگ سال ها قبل است
سه‌شنبه 8 مهر 1393
پسر تو یادت نمیاد و منم فکر نکنم بعد ها هم فرصت دیدنش رو داشته باشی.
تو یادت نمیاد.تو نمیدونی پسر پاییز که میشد اینجا پر میشد از کلاغ ها.همون بالای خونه.همونجایی که الان هرچی نگاه میکنی فقط یه دیوار بزرگه.
تو یادت نمیاد.پاییز اینجا پر میشد از سنجاقک هایی که اونقدر شاد به نظر می رسیدن که تو باورت نمیشد فقط چند روز عمر میکنن.
هی پسر.تو طعم گس خرمالو و انارهای باغ شیرزاد رو نچشیدی.
مراسم درو ذرت با او ماشین های سبز.همش من میرفتم او کنار.می رفتم ردیف ذرت ها و هی تماشا میکردم.
هر خونه پر میشد از بوی رب گوجه.اجاقهای هیزمی و اون دیگ بزرگ روش و ناخنک زدن ما بچه ها به سس در حال طبخ.
همین الانی که دارم مینویسم خیلی از هم سن و سالهام یادشون نیست.
پسرم تو سعی کن یاد بگیری تا لازم نباشم یادت بمونه.همه تلاشم برا این یادگیری اینه که مثل آدم های اون موقع دوست داشته باشی.مثل اون آدم ها صبر کنی.شاکر باشی.ساده ببینی.صاف باشی و زلال.
پسر دنیای الان تو پر شده از رنگ.اما دنیای دو کاناله ی سیاه و سفید ماها پر بود از چیزی که امروز میگن خوشبختی.
پاییز همیشه برام قداست داشت.با اون غروب های دلگیرش.با اذان موذن زاده.با شب هایی که هی بیشتر فرصت بود برا شب نشینی کنار علاالدین نفتی.
شبهاش با اون گلیم مادرم.
پاییزت مبارک پسرم.



پنج‌شنبه 27 تیر 1392
“خونه بود سقفش اگرچه چکه می‌کرد خواب رو پشت‌بونش معرکه می کرد”

دیشب روی پشت بام خوابیدیم.درسته که این تیر چراغ کوچه رو دقیق تنظیم کرده بودن رو چشم ما و بازم درست که یادمون رفت تنظیم کنیم تا صبح سایه کولر رو داشته باشیم،اماجاتون حسابی ها خالی.آی حال داد. :)
پی نوشت:
- این شعر خوشا شیراز و وصف بی مثالش رو که شنیدین.من فک کنم منظور شاعر بیشتر سایه اول صبح و خوابیدن تا لنگ ظهر بوده.
- اینجا شیراز و ما نیز همچنان شیرازی. :) 

برچسب‌ها: تابستون، خواب، پشت بام


یکشنبه 28 خرداد 1391

یکی از همون روزایی بود که مثل هزار روز دیگه می زدم تا فرار کنم از زنده گی هایی که همه حرفش میخاد این باشه که منطق اختیار یه چیز ثابت شده ست.اونقدر از این لینک به اون لینک پریدم  و رفتم و رفتم و دیدم شدم پرسه هایی که تا ادامه می روند.دیدم شدم یه سفیدی آروم و موزیکی که هی یادم می آورد و یادم می برد.هی خوندم و خوندم و خوندم.همون هایی بود که خیلی وقتا توی این دل کوچیکم بودن.

خب شاید ندونی که روزهایی ان که اسمشون همیشه است.روزهایی که شاید خونواده رو بشه مفسر فیلم گلادیاتور دونست.روزهایی ان که هیچ جا رو ندارم و ندارم و ندارم.من نوشتم و تو گفتی.من اونقدر نفهم اون دعواهای روزانه بود که یادش رفت خیلیا شاید کلمه ها رو فقط کلمه میدونن و بس.و من هی از کسی به دل گرفت که ندیده و خوانده فکر می کرد خیلی کس است.رفت مثل اون بچه گی های همیشگیش،مثل اون 5800 که میخاس قاب دیوار بشه و نشد،مثل اون عینکی که صبح قبل از خرد شدنش سالم،مثل اون کنترل بیچاره،نوشت و هی گفت .اومد و دید که نه،تا راحش رو کج میکنه آخرش همون جایی یه که تا ادامه میره.






سه‌شنبه 23 خرداد 1391

در کنار خطوط سیم پیام           خارج از ده دو کاج روئیدند

سالیان دراز رهگذران               آن دو را چون دو دوست می‌دیدند

روزی از روزهای پائیزی            زیر رگبار و تازیانه باد

یکی از کاج ها به خود لرزید       خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا          خوب در حال من تأمل کن

ریشه‌هایم ز خاک بیرون است     چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با نرمی         دوستی را نمی برم از یاد

شاید این اتفاق هم روزی          ناگهان از برای من افتاد

مهربانی بگوش باد رسید           باد آرام شد، ملایم شد

کاج آسیب دیده ی ما هم         کم کمک پا گرفت و سالم شد

میوه ی کاج ها فرو می ریخت    دانه ها ریشه می زدند آسان

ابر باران رساند و چندی بعد       ده ما نام یافت کاجستان


شاعر: محمد جواد محبت(همان شاعر دوکاج)


پ.ن:شعر بالا توسط یکی از دوستان ایمیل شده بود.



جمعه 5 اسفند 1390
این همه پیامی که میدی و هیچ.
امان از عزت نفسی که مرده.
امان از بی سوادی و بدتر از اون غرور ها.
5 اسفند،روز مهندسی مبارک.



جمعه 13 آبان 1390

شکردانه های زندگی را خو میگیریم،
چه خصلت زشتیست عادت!!
به تمام نداشته هایمان،به داشته هایی که روزگاری همه آرزو بودند،به نیت آب رفته ی خود،
به نرگس معطر گوشه ی حیاط دل،به چکه های نرم کتری روی چراغ نفتی،به گلیم هایی که هر نقشش شبی ست،
به خود،به کودکی،به گریه های نیمه شب.فقط عادت میکنیم.
حسرت های هر روز کودکی یادم میرود گاهی.من چه احمق می شوم.
می خندم به خود،به دروغ هایی که کم کم قلقلکم میدهد.
میروم برای تجربه هایی که می دانم ناکجاآباد زندگی اند و بی فهمی را نثارم می کنند.
و باز خریت می کنم.
خریتی مثل خنده،مثل سوالهایی که میدانی هیچ نیست جز فراموشی حرمت ها.
شکر برای این همه شکردانه.برای بذر پاشی پاییزی.برای بوی خیس خاک مزرعه.برای دل کوچکمان که گاهی میگیرد.
خب میگیرد دلمان دیگر.
برای لغزشی که بوی مرداب دارد،بدون نیلوفرش.
شکر که هستیم.شکر که گاهی حتی خر هم می شویم.



سه‌شنبه 8 شهریور 1390

“به داد دل ای قرار دلم ،نوبهار دلم،میرسی پس کی؟” 

 

یه وقتایی  خنده های مزه دار تابستونه،یه وقتایی بچه گی من و بچه بازی،یه وقتایی بوی اجاق رب گوجه گیری،
اما وقتایی همه چیز روقاتی کردیم. وقتایی نگاه های طعنه دار،خنده های زورکی ،سلام های از سر اجبار.
وقتایی زندگی هامون میشه خود بزرگ بودن،خود بزرگ کردن.حتی برا سطل زباله بیشتر از خودمون زندگی میکنیم.
هر روز صبح جلو آینه تمرین.تمرین اینکه زندگی جز پولش مابقی حرف مفت آدم دیروزی هاست.تمرین اینکه خنده ی مصنوعی ما از کدام نیمرخ طبیعی ست.تمرین صورت زیبا با هر چی بوی مزخرف که میگیم عطر و ادکلن.تمرین قسم های دروغی که با اسم مصلحتی باید امروز بخوریم.
تو دلمون میمونه حسرت صد متر دوچرخه سواری،تو دلمون میمونه خنده های بلند، سرکوچه و توپ پرسی،شرط بندی های عجیب...
اما قصه های پری کوچولو فقط یه وقتایی ست!
نمی ارزه به خدا.یه نگاهم بالا بندازیم.هنوزم ستاره ها چشمک میزنن.چند ساله که ستاره ندیدی؟!!