درست آمده اید،اینجا همان وبلاگ سال ها قبل است
چهارشنبه 25 بهمن 1396


اینجا #شیراز و #خدا #پروستات گرفته گویا.


پی نوشت:

- اول و آخر سازمان هواشناسی 



سه‌شنبه 24 بهمن 1396


هیچ است. مثل دل خودم. مثل دست‌های همیشه خشکم. مثل قلب کوچک لرزانم.

هیچ است خُب. مثل روزگار هم‌نسل‌هایم. مثل سفره‌های محارمم. 

هیچ است دیگر. چون لبان خشکیده از ترس. چون شرمساری هزاران اسم به نام پدر. چون ذهن خلاق یک گرسنه.

هیچ است همیشه. چون خشکی این همه سال سرزمینم. چون امیدهای همواره یاس مادر. چون دلشکستگی‌هایش از نم‌های این خدای بی‌مروت. چون کارت‌های عابر بانکمان. چون دیانتمان. چون شرافتشان.


هیچ است.



جمعه 22 دی 1396


اون اوایل ما کنتور آب نداشتیم.

همیشه آب جیره‌بندی بود. توی ۲۴ ساعت فقط ۴ ساعتش رو آب داشتیم. اونم از ساعت ۲ شب به بعد.

گفتم که اون اوایل کنتور نداشتیم. آخر ماه‌ها یه بنده‌خدایی میومد و از هر خونه بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ تومن میگرفت. برا اینم که عادلانه باشه هی میومد توی حیاط‌ها و درخت‌های باغچه رو می‌شمُرد.

اون زمان‌ها ما همیشه هفته بارون داشتیم. هوا که ابری میشد تا یه هفته فقط بارون می‌بارید. اونقدرها بارون می‌بارید که توی زمستون و پاییز دلت لک میزد برا یه روز صاف آفتابی. اما بازم ما آب نداشتیم. روزا بیشتر از تلمبه‌های پر آب زمین‌های کشاورزی آب آشامیدن می‌اوردیم و ظرف‌ها رو هم مادر می‌برد سمت جوی آبی که از وسط روستا میگذشت.

با تموم این خوش بارونی ها باز هم آب لوله‌کشی روستا جیره‌بندی بود.

به هر جا هم اعتراض میبردیم کسی رسیدگی نمیکرد. ما کنار گوش شیراز بودیم و همیشه بی‌آب.

و حالا دیگه نه اون بارون ها رو داریم،نه کشاورزی و نه بی کنتوری رو. و الانم آب جیره‌بندیه اما ما عادت داریم. ۳۰ ساله که آبمون جیره‌بندیه. دیگه اذیت نمیشی و کمی خوشحالی که الان شیرازم جیره‌بندیه.

تا شاید بدونن خیلی‌هایی که حقشون رو هر روز می‌خورن،با چه فلاکتی زندگی رو گَز می‌کنن.


تصویر‌نوشت:

عکس مربوط به مینی‌دریاچه‌ای هست که شنا رو اونجا یاد گرفتم. الان فقط خاطراتش مونده و تَرَک‌های خشکش.



دوشنبه 31 خرداد 1395

بالاخره این لعنتی هم تموم شد.



جمعه 20 آذر 1394

رم لپ تاپم آنقدر ها نیست تا vmware را روی آن run کنم.تا شاید بتونم androrat رو کامل اجرا کنم.یا اینکه هکینتاش رو روش نصب کنم و هی تست بزنم.

رم لپ تاپم زیاد نیست و خدا هی می خندد.

برچسب‌ها: خدا، خنده، کثیف


چهارشنبه 4 آذر 1394

بیشتر وقت ها از تنهایی های خودم خجالت می کشم.هنوز مانده تا یاد بگیرم نیمی هم انسانم.

پی نوشت:

 - مادر بانو هم رفت.یعنی بیشتر فکر میکنم خدای لعنتی این روزهای من بردش.اما کاش آرامتر می برد.کاش لازم نمی شد با سیلی یک دستگاه مینی بوس پرتش کنه میان آسفالت غریب وسط شهر.کاش لازم نمی شد جان کندش و ذره ذره رفتنش رو من ببینم.خدای این روزهای من عجب سر لج افتاده.فقط بازی هاش بیش از حد شهرستانی است.

- دیروز افسر راهنمایی که برای کارشناسی اومده بود سروان بود.یعنی چهار تا ستاره روی هر کدوم از اون شونه های عزیزش چسبانده بود.افسر راهنمایی وقتی اومد زیادی می خندید.سایر همکار هاش رو هم دید هی بیشتر خندید.حتی با یکی از همکارهاش که انگار بیشتر باهاش حال می کرد رفت و همان جایی که تصادف شروع شده بود شروع کرد به خندیدن.انگار نه اینکه یه مادر اینجا فوت شده.نه اینکه ضربه مغزی شده.نه اینکه دختر معلولش بالای سرش داره زار گریه می کنه.اما افسر راهنمایی ما فقط می خندید و از کارشناسی خوبش لذت می برد.اونقدر خندید که دیگه تاب نیاوردم  و گفتم: ک...رم توی این نیروی انتظامی که این درجه ها رو به تو داده.

 - انسانهای بی وجودی شدیم.دیگه جز خوشی خودمون هیچ دردی رو نمیبینیم.



شنبه 23 آبان 1394
نمیدونم کی دلت خوب حال میاد؟کی سیر میشی؟ از گشنگی هامون.بی خانه گی هامون،بی سفره ای ،بی کسی ,ها،ناآرامی ها و همه زجری که شب و روز دچارش هستم؟کاش پسر نبود.متنفرم ازش.و بیشتر خسته.
برچسب‌ها: زجرنامه، نفرت، سگ_دو