یکشنبه 27 اردیبهشت 1394


لینک ویدیو

پی نوشت:
- تقدیم به تمام پدرهایی که حضورشون میشه خجالت،میشه بی سوادی،میشه نیاز،میشه هزار چیزی که انسانیت رو تعریف یا تحریف میکنه تا یکی مثل من الان هی پز فهم و مدرنیته بده تا حتی خیلی وقت ها یادش بره ریشه از کجاست.


یکشنبه 25 آبان 1393

امروز فاطیمای من یکسال است که شده برکت سفره ی زندگی من و هی جور بودن ما چند نفر را میکشد.

قمار عجیبی است زندگی!!

اگر اعتمادت به او باشد از یک دست که بدهی از هزار دست خواهی گرفت.

پ.ن:

- خدایا شکر.

برچسب‌ها: فاطیما، تولد، عصمت، برکت، روزی


پنج‌شنبه 20 تیر 1392

زندگی را باید ساخت !

جایی همین حوالی درس هایی است که باید خوب از بر شد.خوب فهمید.چیزهایی که نباید ترس را با آن بهم زد.
همین حوالی باید خوب هوایی شد.باید رقصید.باید دوید.
این فکرهایی که دارد می آید… . این فکرها را باید ریخت توی همان سطل پسر.



پنج‌شنبه 16 خرداد 1392
خداوندا سپاس که زندگی را دارم با چشمهای رنگی تو نقاشی می کنم.
زندگی فقط زمانی هجی می شود که آشپزخانه اش عطر امید دهد.
مثل همان انارهایی که توی آن پاییز شد امید ماندن و خوب بودن.
تکیه گاه بودن خیلی وقتها خودش شادی می آورد و اعتماد.
اعتماد به خودت.به اینکه نه،زندگی اونقدر ها هم که غر می زنن بدک نیست.
به قول سهراب خیلی چیزها هست.
یاد من هم باشد که قبل از جرم قصاص نکنم.
پیش از حادثه عزا نگیرم.
اصلا خوبی این آفرینش به همین سوختن و زایش هاست.

تا نابودی ای نباشد،تا دیواری پایین نیاید،تا من خیلی چیزها را از دست ندهم،هیچگاه آنی که باید نخواهم شد.

برچسب‌ها: امید، زندگی، شادی، طبیعت


شنبه 8 مهر 1391

پاییز دلتنگی های کوچکم میان بی کسی بچه گانه  ام بود.

پاییز،بوی خاک نم خورده میون سفره ی نان پدر بود.

پاییز،جشن سنجاقک گیری و گوجه(گرجه) چینی من.با چسبونک هایی که هی می خواروند و میخواروند.

پاییز من شده قصه ی تمام این وجودم.شده زندگی،شده مرگ.شده همون پسرک با موی خیسش.

شده همونی که هی بارون می اومد و هی دلتنگ پدر کنار دستی ش میشد.

پاییز من شده بازی کلاس دومی ها زیر درخت حیاط مدرسه.شده همان کاج کثیف وسط مدرسه.

پاییز من شده شب نشینی های من و مادر.شده قصه و قالی و گلیم و جاجیمش.

پاییز من شده مردونگی.شده سفر،شده غربت،شده لذت.

پاییز من گاهی هم شده لرز،شده همون ویبره ی وسط اتاق،شده اسفند و ذاغ مادر.

پاییز من شده کار،شده امید،شده رقص خنک مستی.

پاییز من شده پسر،شد بوی نرم نوزادی،شد قنداق چهارخونه ی امیرحافظی.

پاییزم رو دوست دارم خدا.



جمعه 2 تیر 1391
خب شاید بهتر این باشه که خیلی از چیزای خوبی  که من میبینه و میشنوه رو بایگانی نکنه.شاید بهتره که یه بارم بایسته و خوب نگاه کنه این سالهایی رو که هر روزش رو برا خودش فلسفه می بافت.روزهاش رو خوب یادشه،همش از اون اول دبیرستان شروع شد.اون زنجیر ساچمه ای با بند دسته ایش که کمی هم سوخته بود.رفت تا رسید به آزمون نهایی حسابان.همون روزا بود که من فکر کرد خیلی چیزا حالیشه.من رفت و جلوی دکه ی روزنامه فروشی ساعت ها ایستاد و خوند-اولاش حتی نمیدونست سانسور یعنی چی!!-من عاشق باربی ها شد.استدلالی که توی اونروزاش حتی سکون زمین رو هم ثابت میکرد،همون زنجیر ساچمه ایش بود.و من شروع کرد به دروغ گفتن ها به خودش...
اینکه اصالت موسیقی سنتی میتونه بهونه ی حرمت شکنی هاش یاشه،اینکه ماه رمضون رو هم میتونه روزه بگیره و هم سر کوچه تخمه بشکونه،اینکه دوست دختر رو میشه همون همسر موقت ترجمه کرد...رفت و شد یکی مثل همه.شد همونی که کتابخونه رو بهونه می کنه و میره، تا شاید پای لنگ یه نفر رو نبینه،من یادش رفت کی بود.
اونقدر خودش رو هل داد تا به بیست و یک سالگی رسید،حالا دیگه شده بود لرزون همه ی نعمتهای آیینه ای! آقای من خاست تا خلقت رو با قرآنی که حتی نمیفهمیدش ترجمه کنه!!! اما تموم این سالها فقط من بود و همون اراجیفی که وجدان نداشته ش رو آروم میکرد.خیلی چیزا رو دید،از spice گرفته تا نهج البلاغه.گم شد.میون اداهای خودش گم شد.یادش رفت که تم یه گوشی فقط برا یه جذابیت کوچولوی قشنگه،یادش رفت زیاد هم مهم نیست که بتونه یه فایل gif با 180 لایه بسازه.رفت توی حاشیه.رفت و رسید به اون دانشگاه لعنتی.بازم از یاد برد نگاه آفتابی با کلاه گاوچرونی ش رو.یادش رفت اپراتوری 95 بدون PC زیر درخت،یادش رفت که شبهاش پر بود از کتاب و نجوای شبانه،یادش رفت چه دلهره ی خنکی داشت وقتی افخمی می اومد،یادش رفت کتاب علوم پایین صفحه ی 50 نوشته بود "انرژی چیست؟".رویاهای قشنگش رو فروخت به قناعت.من قانع شد.به هر ناکسی رو کرد که شرفش رو به نیم مثقال فروخته بود.اون شب رو با سیگار مارلبرو خوب یادشه...
من قانع بیچاره رفت و شد مخلص خدا،شد برادر،شد نکبت،شد کفرگوی هر نعمتی که داشت.اونقدر رفت تا که گندید...
تا چشمهای سرخ زارا ش رو دید.من لرزید،خوابها دید.رفت و پشت همون زمین بلوکی کنار زمین ارتش خوب گوش کرد،خوب دید،..خنده های حافطی،چشم های زارا.
من زد و عینک شکوند،حالا چشم هاش رو گذاشته پشت قاب زارا.وای که چقدر زیبایی بود که نمی دیدش،چقدر آرامش بود میون صف های بانک،صف های اتوبوس،صف های امانت،صف های ورود . . .
حالا با این چشم هاش خوب میدونه تا کجا باید بره،خوب میدونه زندگی کجاس . :)
و شکر.

پ.ن:"احترام رو بهت تقدیم نمیکنن،احترام رو باید بدست بیاری."(نمیدونم دیالوگ کدوم فیلم بود)

پ.ن2: وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ قُلْ أَفَرَأَیْتُم مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ إِنْ أَرَادَنِیَ اللَّهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ کَاشِفَاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرَادَنِی بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِکَاتُ رَحْمَتِهِ قُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ عَلَیْهِ یَتَوَکَّلُ الْمُتَوَکِّلُونَ (زمر: ٣٨)
« اگر از مشرکان بپرسی چه کسی آسمانها و زمین را آفریده است ؟ خواهند گفت : خدا . بگو : آیا چیزهائی را که بجز خدا به فریاد می خوانید چنین می بینید که اگر خدا بخواهد زیان و گزندی به من برساند ، آنها بتوانند آن زیان و گزند خداوندی را برطرف سازند ؟ و یا اگر خدا بخواهد لطف و مرحمتی در حق من روا دارد ، آنها بتوانند جلو لطف و مرحمتش را بگیرند و آن را باز دارند ؟ بگو : خدا مرا بس است . توکّل کنندگان تنها بر او تکیه و توکّل می کنند و بس . ».



چهارشنبه 17 خرداد 1391


خدایا دستگیر تمام لحظه هام باش.

خدایا خودت خوب می دونی چقد بی تابم،عذر میخام.

خدایا همین الانم آرزوست . . .