درست آمده اید،اینجا همان وبلاگ سال ها قبل است
جمعه 16 آبان 1393

همیشه همین حرف های تکراری بوده.

همیشه.از همون اولای همه چیز.

همیشه همین ترس از مردنت.

اینکه دست تو تنگه.تنگ بودن دست تو رو الان همه فهمیدن.

عزت نفست کجا رفت پس مرد؟

لای همان کفش های آباده ای که توی اون دبیرستان ابوذر بالشت خوابت بود؟

همیشه داشتنت سخت بود و گاهی نبودنت حتی آرزو.

حیف.هر چه بزرگ شدیم تو کوچکتر شدی.

خسته م.

برچسب‌ها: خسته، روزنوشت، ترس، مرگ


چهارشنبه 14 آبان 1393

همه ی درس امروز من این باشد که یاد داشته باشم اصراف نکنم.

سرانه ی مصرف خنده هایم،حرف هایم و نگاه هایم را بدانم.


پ.ن:

- خدایا یارم باش تا محتاج جز تویی نباشم و کنارم باش تا ترسوی کوته دیده گی هایم نباشم.

- خدایا نفس بی عزت،بی تن بودنش بهتر است.به تو توکل می کنم.



پنج‌شنبه 6 تیر 1392

حالا خوب میدانم این چیزهایی که هی توی سرم وزوز می کند هیچ اسمی نداره.آره،همین صداهایی که بیشترشان از بزدلی است.همین ها هیچ اسمی ندارند و من خوب می دانم که آبشخورش همان قلم های بزک کرده است.همان هایی که چشم های پاچه بزی را می کشاند دنبال خودش تا شاید سیر شود.
خب آخرش که چه؟
حالا خوب می دانم تمام گم شده های این سالها همین جا بوده است.میدانی،فقط کافی است کمی مرد باشم.کمی آنطرفتر را هم ببینم.
این حوالی ها همه اش دارد می شود همان روسری سبز و طرح ترکمنی زارا.می شود همان صبوری هایش.همه ی آنچه او دارد و من سالهاست در آرزویش.
زندگی است دیگر.
خنده ام می گیرد.از خودم.از خود بی لیاقتم که هی می نشستم پای این همه مثلا تکنولوژی تا هی رنگی کنم دنیاها را تا نکند کسی استفراغ شخصیتم را روی فرش زندگی ببیند.
ای داد.هی مینشستم آن پشت و برای آن گوشی قاب می زدم.من سیاه بودم و آن بیچاره رنگی می شد.به گمانم چشم هایم هم همان روزها بود که دید من محرمش نیستم و کم کم رفت تا پشت ویترین دنیایش را ببیند.
خب.همه ی این تفاصیل می شود من.
همینی که سحر را چوب می زد از ترس مدرسه.همین که هی با بارون اسم ها یادش می اومد.
فک کنم کم کم با امیرحافظ دارد بزرگ می شود.

برچسب‌ها: ترس، خاطره، زریر، مدرسه، پدر


دوشنبه 3 تیر 1392
خیلی وقتا من میخام باادب باشم،زندگی کنم.اصلا باشم.
اما حیف.خیلی از همین زمون ها فقط داری از روی ترس مودب میشی.از راننده تاکسی می ترسی تا باقی کرایه ات رو بخای.از فلان آقا می ترسی که بهش نمی گی کارت درست نیست.از فلان وبلاگ نویس می ترسی که با نظر موافق پاچه خواریش رو می کنی.از روبرو شدن با خیلی از تازه ها می ترسی و میگی که از موقعیت فعلی راضی هستی.
همه مون شدیم یه مشت بزدل.
خب مهم نیست که فلان اتفاق داره می افته،مهم نیست که من الان فلان حس رو دارم.این همه چرتکه انداختن توی زندگی هیچ تاثیر مثبتی جز خیانت به خودت،هیچ نداره.

برچسب‌ها: بزدلی، ترس، زندگی