درست آمده اید،اینجا همان وبلاگ سال ها قبل است
جمعه 25 اسفند 1396


گفتم این 'دین' لعنتی رو با همه‌ی اسم‌هایی که صداش میزنن بذارم پای همون نیمکتی که فقط تنهایی ازش می‌باره.



پنج‌شنبه 7 آبان 1394

دیروز سر انگشت شصت من شهادت داد که تنهایی ام این روزها بیداد می کند.

پی نوشت:

- سرچاه لعنتی خوب ثابت کرد که سنگین است.

- باغچه پسر،جا مانده از پست قبل

برچسب‌ها: تنهایی، من، خودم


یکشنبه 26 بهمن 1393

سلام مصطفی!نمیدانم اینجا را میخوانی یا اینکه من به امید ناامیدی هی دست و پا میزنم تا شاید برادری را باز داشته باشمش.اولین روزی که تو رو دیدم خوب یادمه.یادته از لرزها بهت گفتم.یادته بهت می گفتم از همه چیز میترسم!؟؟اونروزی هم که تو رو دیدم باز داشتم می لرزیدم.اصلا میخاستم بیخیال همه ی اون ۱۴ ساعت راهی بشم که اومدم و برگردم.و تو رو دیدم که با اون آرامش همیشه گی ت لبخند زدی و ازم خودکار خواستی.من بعدش رو یادم نمیاد تا اینکه دیدم با داداشی مثل تو و چندتای دیگه نشستیم و داریم ساندویچ میزنیم.میدونی برادر من!الان دیگه میدونم کمیتم کجا لنگ میزنه.میدونم چرا می لرزیدم.چرا می ترسیدم.از زندگی اینروزام خواستی بدونی.راستش از همه کس و همه چیز راضی ام جز خودم.از اینکه بی صبرم.اینکه کم نمازم.اینکه بی حرمتم.اینکه شعورم نشتی دارد.راستش رو بخای دلم برات تنگ شده.برا حرفات با اون لهجه ی بامزه ت.از خودم ناامیدم برادر.نمازهام دیگه ازم دارن فرار میکنن.دلگیرم.دلم برای خدا هم تنگ شده.تنهام.دعام کن.



برچسب‌ها: تنهایی، نماز، امید، زندگی