جمعه 3 آذر 1396

روزهامون کمی سخت شده پسر. البته دارم پیش می‌برمشون اما خب بهتره که از خیلی از چیزا فاکتور بگیریم.

امروز روی استاتوس واتس‌آپ یکی از دوستان تصویر پسرش رو توی آتلیه دیدم. راستش رو بخوای یه خورده دلم گرفت. من هنوز از تو و آبجیت کس ندارم. اصلا هیچ جای خونه از شماها تصویری نیست. اما ایراد نداره بابا. اینروزا هم میگذره. در عوض احتمالا امروز با هم محافظ آیفونمون رو نصب می‌کنیم.

چشم‌هات هم رفت پشت ویترین و عینکی شدی. مثل خود من. ته دلم بخاطر نمره‌ی چشمت نگرانم. تمام تلاشم رو می‌کنم تا خوب زندگی کنی و خدایی تو هم مردی کن و کمتر آزارم بده.

برچسب‌ها: پسر، زندگی، خاطره، بچه، درآمد


پنج‌شنبه 13 مهر 1396

امروز گوجه‌چینی سال‌های قبل رو باز تجربه داشتیم. یه مزرعه‌ی کوچیک بین چند تا دیوار بلوکی. یادمه قبل‌تر‌ها باغ بود.بی‌آبی‌های این سال‌ها همه‌اش را ویران کرد. فعلا سبزی و گوجه و بادمجان و فلفلش را می‌کارند.

یادش بخیر. گوجه دزدی‌هایی داشتیم. شب با چراغ‌نفتی‌های دست‌ساز‌مان می‌رفتیم.
پاییز ما پر بود از بوی اجاق‌های رب سازی. تنورک‌های مادرانمان. روز‌های خوشی بود.
خوب که نگاه می‌کنم هیچ رشد و پیشرفتی نبوده. فقط افسوس گذشته را داریم.
امروز با پسرک بودیم. تقریبا تمامی اسامی محصولات کشاورزی را میداند. دلم برای بچه‌گی‌هایم تنگ شد.
دلم برای تمام غروب‌های پاییز، برای دلگیری عصرگاهی‌اش،برای طعم گس خرمالو‌های باغ قاسمی، برای انارهای خاتونک‌اش تنگ است.

برچسب‌ها: پاییز، گوجه، خاطره، بچه‌گی


دوشنبه 1 مهر 1392
خب اینم از پاییز سراسر زندگی!
خاطرات کودکیم پر هستن از شیطنت هایی که میشه گفت بیشترشون منتسب همین فصل بودن.حالا از سیر میون باغ های انار بگیر تا بلال و بوی دستگاه های ذرت زنی.
خرمالوهای باغ آقای قاسمی رو خوب یادمه.ما هیچ وقت صاحب باغ رو نمیدیدیم برا همین همیشه یه صد تومنی رو مچاله می کردیم بین یه پلاستیک و مینداختیم توی باغ و شروع می کردیم به چیدن چندتا خرمالو.چشممون به انارها که می افتاد،چندتا انار هم به این سبد خرید اضافه می کردیم. :)
فکر کنم فعل همه ی جمله های بالا شد گذشته :!:
من عاشق شب های پاییزی ام.خب مزه ی میزگرد به مرکزیت چراغ نفتی فیض عشقی دارد که مپرس :grin:


نمی دونم امتحان کردین یا نه،اما مطمئن باشد یکی از بهترین نعمت های پاییزی که من به شدت عاشقشم صبحونه ی آش سبزی شیرازی و پشتش یه انار آبدار زدن بود،می باشد و خواهد بود. :cool:
آخ آخ داشت به کل یادم می رفت :!: مدرسه نیز یکی دیگر از نعمت های پاییزی است.توی دوره زمونه ی ما که حتی اون خنگول میز آخر هم دوست داشت اول مهر سر کلاس باشه.حتی دیدن اون معلم سیبیل کلفت رو هم با جان می خرید.
یادمه اولین روزی که رفتیم راهنمایی همه مون رو به صف کردن و بعد شروع کردن به کف دستی زدن با کمربند :?: :!:وقتی کتک خوری ملس ما تموم شد،مدیر مدرسه راهنمایی به افتخار ورود ما به مقطع راهنمایی رو تبریک گفت و اضافه کرد:[اینجا از خانوم معلم های خوشکل و مامانی خبری نیست.]
اینروزا میشه اون خاطرات رو به زندان اسرا توی فیلم ها نسبت داد.بعد هی بگین دهه ی شصتی ها مگه چی دیدن یا چی داشتن ;-)
خب من برم تا صبحونه رو از دست ندادم.
فعلا.

پی نوشت:
- این بلال های بالا نیز سوغاتی مهندس برزویی عزیز بود که دیروز مهمونمون بود.
اینو گفتم تا قابل توجه اون بی معرفتای دیگه باشه مخصوصا alone



پنج‌شنبه 6 تیر 1392

حالا خوب میدانم این چیزهایی که هی توی سرم وزوز می کند هیچ اسمی نداره.آره،همین صداهایی که بیشترشان از بزدلی است.همین ها هیچ اسمی ندارند و من خوب می دانم که آبشخورش همان قلم های بزک کرده است.همان هایی که چشم های پاچه بزی را می کشاند دنبال خودش تا شاید سیر شود.
خب آخرش که چه؟
حالا خوب می دانم تمام گم شده های این سالها همین جا بوده است.میدانی،فقط کافی است کمی مرد باشم.کمی آنطرفتر را هم ببینم.
این حوالی ها همه اش دارد می شود همان روسری سبز و طرح ترکمنی زارا.می شود همان صبوری هایش.همه ی آنچه او دارد و من سالهاست در آرزویش.
زندگی است دیگر.
خنده ام می گیرد.از خودم.از خود بی لیاقتم که هی می نشستم پای این همه مثلا تکنولوژی تا هی رنگی کنم دنیاها را تا نکند کسی استفراغ شخصیتم را روی فرش زندگی ببیند.
ای داد.هی مینشستم آن پشت و برای آن گوشی قاب می زدم.من سیاه بودم و آن بیچاره رنگی می شد.به گمانم چشم هایم هم همان روزها بود که دید من محرمش نیستم و کم کم رفت تا پشت ویترین دنیایش را ببیند.
خب.همه ی این تفاصیل می شود من.
همینی که سحر را چوب می زد از ترس مدرسه.همین که هی با بارون اسم ها یادش می اومد.
فک کنم کم کم با امیرحافظ دارد بزرگ می شود.

برچسب‌ها: ترس، خاطره، زریر، مدرسه، پدر