درست آمده اید،اینجا همان وبلاگ سال ها قبل است
جمعه 13 فروردین 1395

دیشب دخترم تا صبح نخوابید.گلودردش هیچ،اون التماس هاش به من و مادرش منو می کشت.

خدایا به رحمتت قسم هیچ پدر و مادری رو شاهد زجر فرزندش نکن.

خدایا من شاید حکمت درس های زندگی رو ندونم اما التماست می کنم به ما سلامتی و فهم این سلامتی رو هدیه کن.

خدایا رازدارم  کن.خیلی وقت ها برای آرامش خودم میشم یادآور دردهای دیگران.تو دوستم باش.

امروز با وجود سیزده بدر بودن احتمالا باید دخترکم رو ببریم دکتر.همین الانی که دارم این پست رو می زنم کنارم خوابه و خیلی سخت نفس می کشه.

زندگی است دیگر.گاهی هم لازم میشه نگرانی رو بهتر یاد بگیریم.



جمعه 20 آذر 1394

رم لپ تاپم آنقدر ها نیست تا vmware را روی آن run کنم.تا شاید بتونم androrat رو کامل اجرا کنم.یا اینکه هکینتاش رو روش نصب کنم و هی تست بزنم.

رم لپ تاپم زیاد نیست و خدا هی می خندد.

برچسب‌ها: خدا، خنده، کثیف


جمعه 8 آبان 1394

زندگی خصوصی من گندیده شد.میان تمام حراف هایی که فکر میکنن چهاردیواری من اتاق نشیمنشان است.چهار دیواری زندگی  من اندازه سرویس عمومی هم اعتبار ندارد.ماندم گیرم کجای کار است.گیرم شاید احترامی است که برای کلمه های مزخرفی چون مادر،پدر،بزرگتر و خیلی چیزهای دیگر که بهایش عمرم،تلاشم و امیدم است،میدهم.بزرگتری که حد اش را نمیداند،فهمش از گوسفند پشت درب آبی،رنگ و رو رفته ی آخر حیاط کمتر است احترام می خواهد برای چه کارش؟

خسته ام.از اینکه به جای همه باید بفهمم.به جای همه باید چرتکه بندازم.به جای همه باید بخندم،گریه کنم،راه بروم،چک پاس کنم،یاد بدهم،فکر کنم و هزار کوفت و زهرمار دیگر.خسته ام از اینکه تنها دلخوشی اینروزهایم می شود همان چهار دیواری کار.می شود همان چیزهایی که سایرین بیزارند ازش.کاش همان سایرین جای اینروزهای من بودند؟کاش همان سایرین جای پیشتر های من بودند.شاید قدردانتر می شدند.

کاش دستم به صورت نورانی خدا می رسید.خیلی دوست دارم جای انگشتهایم را رویش نقاشی کنم.



پنج‌شنبه 8 مرداد 1394

سلام خدا.شاید این دومین نامه ای باشه که میان عمر نه ساله این وبلاگ برایتان می نگارم.

خداوندا در تمام زیستنم قصدم تعالی بود.رشد بود.و خود بهتر می دانی درد های  این دلم بی ظرفیتم را.

خدایا امروز حرفهایی از یکی شنیدم که سراسر درد بود.امروز اشک هایی رو از یه مرد دیدم که همه ی وجودم رو می برد زیر یه علامت سوال به بزرگی نادانی هام.

خدایا من خوب میدانم ظرفیت،سلامت و صلاحیت قضاوتت را ندارم.اما تو را به بزرگی خودت سوگند قدرت درکم ده.بینایم کن.صبرم بخش.

خداوندا من حکمت داستانهایی را که هر روز می شنونم نمی دانم.تو بینشم ده.


پی نوشت:

- وَإِنْ أَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِکِینَ اسْتَجَارَکَ فَأَجِرْهُ حَتَّى یَسْمَعَ کَلاَمَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَّ یَعْلَمُونَ

   و اگر یکی از مشرکان به تو پناه آورد (که از دین آگاه شود) بدو پناه ده تا کلام خدا بشنود و پس از شنیدن سخن خدا او را به مأمن و منزلش برسان، زیرا که این مشرکان مردمی نادانند.

سوره توبه،آیه 6

برچسب‌ها: خدا، قضاوت، من


پنج‌شنبه 24 اردیبهشت 1394

خداوندا شکر بخاطر شغل پاک و خوبی که دارم.بخاطر خانواده ام.سلامتی ام.فرزندانم.شکر بخاطر آنچه که زمانی آرزویم بود و حال مالک آنهایم.بخاطر آرامش آبی و خنکی دارمش.

خدایا ! شاید گاهی وقت ها بی انصاف می شوم،نق می زنم اما می فهمم که حالاها بدهکار شمایم.



جمعه 3 مرداد 1393
امروز به خودم قول دادم.از همین الان یه کارایی رو انجام بدم.

قول دادم خوب ببینم.خوب تشکر کنم.آروم نفس بکشم و هر از گاهی هم بی دلیل بخندم.خب چه اشکالی داره اگه به دعواهای امیر و فاطیما خندید.به نقشه های شوم امیر برا فاطیما.به همین سر چهارراه واستادن هام.
و یادم باشه خدایی هم هست.

برچسب‌ها: تنفس، خدا، طراوت


دوشنبه 30 تیر 1393
بنده هیچ رقم آدم نخواهم شد.اینرا خود نمی گویم.آمار و ارقام هم نمی گویند.آخر خودتان نیک می دانید که در شهر ما آمار را باید قاب گرفت و چسباند ته مستراح. :)

به قول آقای همساده از سکنات و وجنات بنده مشخص است که آدم نخواهم شد.کلا به نوعی تابلویی است در حد مونالیزا.
بنده با همه ی حماقت های روزانه که هی تلاشمان این است که چاشنی منطق هم داشته باشند،گاهی یادم میرود خدای بالای سری چه چیزهایی را بخشیده.
یادم میروند که داشته هایی که اکنون هی هزار انگ بهشان می چسبانم و نقد فیلسوف ماآبانه به آنان میزنم آرزوهای چند مدت پیشم بوده اند.
و خیلی دوست دارم بگویم خداوندا برای درآمدم،برای شغلم که بسیار دوستش می دارم،برای گل پسر خندان و خانم دختر چشم بادامی ام،برای خانه ی گرم و کوچکم و برای هزاران داشته ای که هی با غرغرهای بچه گانه ام تلخ کامت می کنمت،.. شکر.

برچسب‌ها: خدا، شکر، من