درست آمده اید،اینجا همان وبلاگ سال ها قبل است
پنج‌شنبه 17 اسفند 1396


قصه‌ی همواره‌ی من و تو و زندگی است #زارا.

تو همیشه دوستداشتنی بودی و اینروزها بیشتر.

من و زندگی دعوای همیشه‌گی‌امان را داریم. لجبازی‌های کودکانه‌ی من و قرار‌های زندگی بعد از تعطیلی مدرسه پشت دیوار قسط و چک و وام.

و چقدر زیبا و صبورانه نگاهمان می‌کنی تو.

روزت مبارک.

دوستتان داریم #بانو.


پی‌نوشت:

-خودت خوب میدانی زارا ما اعتقادی به اسم‌هایی که ساپورت‌پوش‌ها روی روزهای زندگی میگذارند نداریم. آخر، حیف است تمام انسانیت و زندگی را جا بدهیم میان یک کلمه و آن هم فقط مادر.

حسود نیستم اما باور کنید #پدر های این سال‌های #سرزمین من مادر تر از تمام زنان تاریخ اند.

برچسب‌ها: زارا، قصه، زندگی، سه نفر


پنج‌شنبه 21 آبان 1394

امروز با خانومی رفتیم خرید برا بچه ها.دختر برا خودش دیگه خانومی شده.پسر اما همیشه کم توقع بوده و ساده پسند.دختر تقریبا سر تا پا نو پوش شد.با یه کلاه پشمی سبز که سه تا گل با تقارن مثلث وار بالای پیشونیش جا خوش کرده.وسط گل ها هم یه مهره کوچیک جا گذاشته شده.یه شال همرنگ کلاه و یه بلوز پشمی سفید و قرمز که تا زیر زانوهاش رو می پوشونه.وسطهاش با دو خط تیره دو نیم شده.نیم بالا قرمز یک دست با یه گل رو سمت چپ سینه و پایین که بیشتر شبیه چین های دامن ه طرح عروسکی پرنده های کمی عصبانی است.دوتا شلوار گرم هم گرفتیم.پسر هم با یه پاییزه قرمز جیغ شیک پوش شد که بیشتر من رو یاد نیمکت منچستر میندازه.با یه حرف بی لاتین بزرگ سمت راست سینه و یه مشت آرم و علائم زیر اون.سمت چپ سینه رسمی تره.یه آرم دوار طلایی رنگ.شلوار گرم های پسر هم جالب هستن.اما خانوم هیچ نخواست.و من خوب میدونم برا مراعات منه.برا اینه که خیلی بیشتر از من می فهمه.برا اینکه نکنه شاید چیزی بگه که من شرمنده شم.و  یادم هست.اصلا اینجا می نویسم تا یادم باشه.یاد روزهایی که هنوز کار نبود.روزایی که هیچ وقت تنهام نذاشت و هی صبر کرد.و خدا را شکر که الان کار هست،و به پاس صبوری های بانو کار خوب هم هست.خودرو هست و خانه نیز کم کم ایشالا.فعلا فونداسیون(پی) رو کامل کردیم.اون دست های چند پست قبل هم در راستای ساخت و ساز خونه زخم شده بود.خانم گل من لیاقتش خیلی هاست.و خوب میداند که تمام آرامش این محیط ناآرام  را از مهربانی هایش می آموزم.

پی نوشت:

 - چیز هایی هست که من و بانو و جوجه ها بی تقصیریم اما زجرمان می دهد.خدایا تو بهتر میدانی اش.



یکشنبه 4 آبان 1393
سلام زارا

مدت هاست که کنارت ننشته ام تا هی از دردهایم بگویم.مدت هاست که یادم رفته است که بگویمت ممنون.ممنون آن همه صبری که از چشم هایت می بارد.ممنون مهربانی هایت.
مدت هاست که هی یادم می رود بگویم که میفهمم خیلی چیزها میان آن دل مهربانت است که هی می گذاری روی طاقچه نداشته هایت و هی میخندی به داشته های من.
ممنون آن همه صداقتی که خرج بزرگ شدن بچه هایمان میکنی.ممنون که همیشه یادم می اندازی که خدا هست.
و فقط می خواهم بدانی که سعی میکنم قدردان نجابت نگاه های تو باشم.تلاشم این است که لایق حضور آبی ات باشم.
سپاس زارا.