درست آمده اید،اینجا همان وبلاگ سال ها قبل است
یکشنبه 14 تیر 1394

به خودم که فکر میکنم حس می کنم چیزی هایی از من کم است.به حرف هایم،به نگاههایم،به آینه....

من به خودم مشکوکم.


.

.

.

پی نوشت:

- متاسفانه ورژن اصلی عنوان بالا بعلت اینترنت لاکپشتی مزخرف ایران و سهل انگاری خودم از دست رفت.



پنج‌شنبه 24 اردیبهشت 1394

خداوندا شکر بخاطر شغل پاک و خوبی که دارم.بخاطر خانواده ام.سلامتی ام.فرزندانم.شکر بخاطر آنچه که زمانی آرزویم بود و حال مالک آنهایم.بخاطر آرامش آبی و خنکی دارمش.

خدایا ! شاید گاهی وقت ها بی انصاف می شوم،نق می زنم اما می فهمم که حالاها بدهکار شمایم.



جمعه 8 اسفند 1393

من همیشه دوست داشتم برگردم به همان تابستان سال نخست راهنمایی.به همان آفتاب سوختگی.بولور های ورق مانند نمک را خوب یادم است.بعضی هایشان خیلی شفاف بودند،آنقدرها که آدم دلش می خواست هی نگاهش را بیندازد پشتش تا دنیا را یک ججور دیگر ببیند.اما افسوس تا صورت کودکانه ام را می بردم آن سو همه چیز مات میشد.زیادی رویشان حساب باز کرده بودم.آنقدرها که باید هنوز شفاف نبودند.به جایش دلم به خیال خودم صاف بود.همه ی دنیای من پاکی بچه گانه بود با یک تلویزیون سیاه و سفید که هر روز ساعت 1:30 تکرار فوتبال های لیگ جزیره را می گذاشت.همه ی بازیکن هایش را می شناختم.

هی....چه روزهایی بود.دلم برای خودم تنگ شده است.یادمه سالی چندبار بیشتر ماشین سوار نمی شدیم.همه چیز لذت داشت.خب بعضی وقت هایش هم ترسو بودم.مثل همان روزی که حسن را توی آن زمین یونجه پسره تا حد مرگ زد و ما هم مثل بز فقط نگاه کردیم.یادش بخیر.زیاد کتاب می خواندم.شبهای زمستانش را بیشتر از همه دوست داشتم.یادمه یک چماق کوچک خوشگل داشتم.تمام نوار پیچش کرده بودم.قرمز.از دور جیغ میزد.دلت می خواست الکی یکی را هی بزنی و خر کیف شوی.

اما حالا خدا را شکر چیزهایی هست که همیشه آرزویم بوده است.فاطیما.زارا و امیری.تازه ماشین کوچولو هم هست.اما بعضی وقت ها حس می کنم که ناسپاسی می کنم.حس می کنم دیروزم را کم کم دارم از یاد می برم.حس می کنم دارم کدر می شوم.دیگر دنبال بلور های شیشه ای نمکی نمی گردم.در عوضش ذهنم دارد کثیف می شود.صبرم دارد کم می شود.جوهره ام دارد ناخالصی می گیرد.و من این را ذوست ندارم.

خدایا تو حفظم کن.



یکشنبه 26 بهمن 1393

سلام مصطفی!نمیدانم اینجا را میخوانی یا اینکه من به امید ناامیدی هی دست و پا میزنم تا شاید برادری را باز داشته باشمش.اولین روزی که تو رو دیدم خوب یادمه.یادته از لرزها بهت گفتم.یادته بهت می گفتم از همه چیز میترسم!؟؟اونروزی هم که تو رو دیدم باز داشتم می لرزیدم.اصلا میخاستم بیخیال همه ی اون ۱۴ ساعت راهی بشم که اومدم و برگردم.و تو رو دیدم که با اون آرامش همیشه گی ت لبخند زدی و ازم خودکار خواستی.من بعدش رو یادم نمیاد تا اینکه دیدم با داداشی مثل تو و چندتای دیگه نشستیم و داریم ساندویچ میزنیم.میدونی برادر من!الان دیگه میدونم کمیتم کجا لنگ میزنه.میدونم چرا می لرزیدم.چرا می ترسیدم.از زندگی اینروزام خواستی بدونی.راستش از همه کس و همه چیز راضی ام جز خودم.از اینکه بی صبرم.اینکه کم نمازم.اینکه بی حرمتم.اینکه شعورم نشتی دارد.راستش رو بخای دلم برات تنگ شده.برا حرفات با اون لهجه ی بامزه ت.از خودم ناامیدم برادر.نمازهام دیگه ازم دارن فرار میکنن.دلگیرم.دلم برای خدا هم تنگ شده.تنهام.دعام کن.



برچسب‌ها: تنهایی، نماز، امید، زندگی


شنبه 6 دی 1393

خیلی دلم میخاست الان این چیزهای همیشگی را هی اینجا نوشخوار نکنم.هی مثل زن های چند پاره از خودم از زندگی و از خیلی چیزها ننالم.خیلی دلم میخاست مردانه تر آپدیت وبلاگ بزنم.مردانه تر حرف زده باشم و مردانه تر زیسته باشم.خیلی دلم میخاست الان از قدم های نخستین فاطیما بنویسم.از ادا اطوارهای طوطی وارش،از دراز کشیدن های پشت لپ تاپش.دلم میخاست از پسرک چموش فحش گوی خودم بنویسم.بنویسم که استاد منکرات است.بنویسم که خیلی میفهمد.دلش مثل خودش بزرگ است.درد را خوب می تواند هجی کند و سعی میکند با آن لهجه ی کودکانه اش مرحمی باشد بر آن.دلم میخواست از مسواک،از نماز،از تمیزی سوکت های استریج،...

...از کدهای دوست داشتنیphp،از درامد حلال،از خوشبختی های کوچکم و از خیلی بیشتر های دیگر بگویم.همان خیلی هایی که زندگیم را می سازند.اما خراب شد.امشبم خراب شد.شب را که چیزیش نمیشود!!!بهتر است بگویم امشب باز خودم خراب شدم.خراب همه ی آن سفیدی هایی که گندیده اند.همان چیزهایی که هزار هزار هزار بار هی نوشته ام و هی نوشته ام و هی نوشته ام.کاش خسته بودم.ناامیدم.مثل کودکی که چادر مادرش بین دستهایش گم شده.ناامیدم.دعایم کنید.

برچسب‌ها: زندگی، امید، باختن، تکرار


سه‌شنبه 13 آبان 1393

عاشورای حسین(ع) بود امروز.نمی دونم کجای راه رو باز دارم کج میرم.و من خوب میدونم که همه خوب اون باسن های توی ساپورت رو توی این مجلس عزای پسر زهرا(س) دیدن.

با دیدنش کاری ندارم اما با دوباره دیدنش چرا.با اینکه مغز کثیف من همه ی اونا رو برداشته گذاشته روی سرش و هی حلوا حلوا میکنه متنفرم.

گاهی هم شکر میکنم.شکر که خیلی ها بودن که دلم می خواست،چشام می چرخید اما باز برنگشتم.

دارم تمام تلاشم رو میکنم تا صاف باشم.صادق.راستگو.حداقلش اینجا.با خودم.تا یاد بگیرم بزرگ شم.

دارم تمام سعی خودم رو میکنم تا هی به این و اون برچسب نزنم.اول خودم.

سادگی صفایی دارد که هیچ ساپورتی نمی تونه لعابش باشه.

پ.ن:

 - خداوندا دلم رو،خودم رو و زندگیم رو به تو میسپارم.

 - سادگی ام آرزوست.



دوشنبه 5 آبان 1393
خوشبختی چیز جالبی است.فقط کافی است چشم هایت را ببندی و آرام بگویی مهم نیست.

برچسب‌ها: خوشبختی، زندگی